عشق هر بار در جامهء تازه ای آمد و من هر بار به عشق عاشق شدم... و بی نهايت عشق ورزيدم و بی نهايت دل بستم و بی نهايت دل نبريدم ، نه از آنکه هرگز نيامد ، نه از آنکه نيامده رفت ، نه از آنکه بی شرط خواستمش و نه از آنکه بی شرط می خواستم... هيچ کس به من فراموشی را نياموخت ، تا فراموششان کنم... هيچ کس به من نفرين را نياموخت ، تا نفرينشان کنم... هيچ کس به من آزار را نياموخت تا آزارشان دهم... من تنها عبور را خوب مشق می کنم ، پس گذشتم و گذاشتم که بگذرند... من هيچ سهمی نمی خواهم ، همين عبور مرا بس است... باور کن...
باور کن...
با همه این حرف ها
دلم را با دل آرامی
بسی ديرينه پيونديست
که مهرش جان فزايد،
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر