۱۳۸۶ اسفند ۲۰, دوشنبه

عبور خواهم کرد!

عشق هر بار در جامهء تازه ای آمد و من هر بار به عشق عاشق شدم... و بی نهايت عشق ورزيدم و بی نهايت دل بستم و بی نهايت دل نبريدم ، نه از آنکه هرگز نيامد ، نه از آنکه نيامده رفت ، نه از آنکه بی شرط خواستمش و نه از آنکه بی شرط می خواستم... هيچ کس به من فراموشی را نياموخت ، تا فراموششان کنم... هيچ کس به من نفرين را نياموخت ، تا نفرينشان کنم... هيچ کس به من آزار را نياموخت تا آزارشان دهم... من تنها عبور را خوب مشق می کنم ، پس گذشتم و گذاشتم که بگذرند... من هيچ سهمی نمی خواهم ، همين عبور مرا بس است... باور کن...

باور کن...

با همه این حرف ها

دلم را با دل آرامی

بسی ديرينه پيونديست

که مهرش جان فزايد،

قهرش نيزچون شکرخنديست

هیچ نظری موجود نیست: