۱۳۸۶ اسفند ۲۰, دوشنبه

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می دوید

وقتی ابد چشم تو را ، پیش از ازل می افرید

وقتی زمین ناز تو را ، در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را ، با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بو دو نه دلی،

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یکدم شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا ، از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم ، شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به ادم سجده کرد

من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی ...

هیچ نظری موجود نیست: