بخش نخست ...............................سخنراني منتشر نشده اي از ميلتون فريدمن
تورم بالا و رو به افزايش مي تواند سياست گذاران را به سمت اتخاذ «راه حل هاي» شتابزده، همچون كنترل دستمزدها و قيمت ها وسوسه كند.
اما همان طور كه ميلتون فريدمن در سخنراني اش در شعبه ديترويت انجمن دانش آموختگان دانشگاه شيكاگو در فوريه 1966 بحث مي كند، چنان كنترل هايي اثري بر عامل بنيادي منشأ تورم– يعني بسط بيش از اندازه حجم پول- ندارند و در نتيجه مشكل را وخيم تر مي كنند. از آنجا كه في الواقع حتي اين كنترل ها اغلب به كسري توليدات منجر مي شوند، وقتي كه اين كنترل ها برداشته شوند، فشارهاي تورمي اي كه به شكل مصنوعي سركوب شده بودند، ممكن است انفجارگونه آزاد شوند.
تنها پنج سال پس از ايراد اين سخنراني توسط فريدمن، پرزيدنت نيكسون (Nixon) برنامه اي را براي كنترل دستمزدها و قيمت ها به اجرا درآورد. قرار بود كه اين برنامه تنها 90 روز به طول انجامد، ولي بعدا معلوم شد كه اين سيستم ماندني تر از اين حرف ها است، صورت اصلاح شده اين برنامه قريب به سه سال پا برجا بود. پيامدها قابل پيش بيني بودند. در ابتدا اين لايحه قانوني با اشتياق مورد استقبال قرار گرفت، ولي بعدا به سرعت مشكلات آن نمايان شد. در اواسط دهه 1970، نرخ تورم دو رقمي شد. فريدمن در خاطرات خود مي نويسد كه تصميم نيكسون به اعمال اين كنترل ها بيش از هر اقدام ديگر او كه به كناره گيري اش منتهي شد، كشور را دستخوش آسيب كرد.
اجازه دهيد از عنوان سخنراني شروع كنم، «چگونه مي شود تورم را متوقف نكرد.» همان طور كه شما مي دانيد، واژه «تورم» معاني بسيار مختلفي دارد و مردم مفاهيم مختلفي را به آن نسبت مي دهند. آن معنايي كه اكثر ما از اين واژه در ذهن داريم و همچنين معني آن نزد من، افزايش عمومي قيمت ها است. كم و بيش در يك سال اخير، زمينه اي براي افزايش گسترده قيمت ها وجود داشته است. به نظر مي آيد كه اين زمينه همه نشانه هاي تشديد و وخامت را دارد، بنابراين با مساله واقعي تورم روبه رو هستيم.
اگر تورم به معني افزايش قيمت ها است – يعني افزايش قيمت گوشت، دستمزد و هر چيز ديگر– آنگاه بديهي به نظر مي آيد كه راه متوقف كردن تورم جلوگيري از افزايش قيمت ها است. اگر شما مي خواهيد جلوي تورم را بگيريد، بياييد قانوني را به تصويب برسانيد كه بگويد هيچ قيمتي نبايد افزايش يابد. اين كار جلوي تورم را خواهد گرفت. موضوع اصلي سخن امشب من اين است كه اين روش وسوسه كننده جلوگيري از تورم روشي براي متوقف نكردن آن است. حقيقتا اين روش تورم را علاج نخواهد كرد، اما حتي اگر چنان مي كرد، درماني بود كه بدتر از خود بيماري است. اين رويكرد مثل اين است كه اگر اين اتاق خيلي گرم شود، بگوييم كه راه حل اين مشكل شكستن دما سنج است.
اين تمثيلي گويا است؛ اما چندان نتيجه بخش نيست. اگر شما دما سنج را بشكنيد، اين كار نه اتاق را گرم تر مي كند، نه موجب زيان ديگري مي شود. تنها به سادگي نشانه افزايش دما را از نظر غايب مي سازد. قيمت ها تا حدودي فشارها را اندازه مي گيرند، اما همچنين بر سير وقايع نيز اثر مي گذارند. شايد يك تمثيل بهتر اين باشد: هر وقت اين اتاق خيلي گرم شد، همه دهانه هاي اجاق را ببنديد و بگذاريد همچنان مشتعل باشد تا منفجر شود. اين تمثيلي گوياتر براي پايين نگاه داشتن قيمت ها و دستمزدها براي متوقف ساختن تورم است.
پرسش اين است كه چرا اين راه غلطي براي جلوگيري از تورم است؟ اين روش چه زياني به بار مي آورد؟ براي پاسخ به اين پرسش ها، مي خواهم درباره دو نكته با شما سخن بگويم. سخن اول بحث در باب منشا اصلي تورم است. اگر قرار بود اين موضوع را در يك خطابه يكشنبه در كليسا مطرح كنم و مي توانستم به زبان فرانسه سخن بگويم، به جاي گفتن اينكه «Cherchez la femme» ، به معني «دنبال يك زن بگرديد»، مي گفتم «Cherchez la monnaie»، يعني «دنبال پول بگرديد.» ] «دنبال يك زن بگرديد» به اين انگاره اشاره دارد كه در پس هر ماجرايي پاي يك زن در ميان است. مترجم[ تورم هميشه و همه جا يك پديده پولي است. اين نكته اولي است كه مي خواهم درباره آن صحبت كنم.
نكته دومي كه قصد دارم درباره اش سخن بگويم، اين است كه هر چند ما به طور معمول بين تورم و ضدتورم (تورم منفي)، بين قيمت هاي صعودي و نزولي تمايز قائل مي شويم، تمايز ديگري وجود دارد كه به عقيده من اهميت آن بيشتر است. اين تمايز بين تورم نامقيد (open inflation) و تورم سركوب شده (suppressed inflation) است، تورمي كه در آن قيمت ها مي توانند افزايش يابند يا اجازه افزايش دارند و تورمي كه در آن قيمت ها پايين نگه داشته مي شوند. هر چند تورم بد است، ولي بهتر است كه نامقيد باشد تا اينكه سركوب شده. تورم سركوب شده وضعيتي است كه درمانش بدتر از خود بيماري است، همچون ريختن زغال درون يك كوره، در حالي كه همه راه هاي خروج بخار مسدود شده است كه سرانجام اش انفجار ديگ بخار خواهد بود.
اجازه دهيد به نكته اول باز گردم. رويكرد معمول به تورم چنين مي پندارد كه تورم، يعني افزايش قيمت ها، نتيجه افزايش هزينه ها است.
تقريبا بدون استثنا، هر بازرگان يا هر فرد عامي اين گونه مي پندارد كه علت افزايش قيمت ها بالا رفتن هزينه ها است. براي ناميدن اين وضعيت مي توان مارپيچ هزينه-فشار cost-push spiral) يا مارپيچ دستمزد-قيمت(wage-price spiral) يا اصطلاحات خيالي ديگر را به كار برد. صورت ساده تر اين تحليل اين است كه هر فردي مجبور است قيمت ها را افزايش دهد؛ چرا كه هزينه هايش بالا رفته است. كاملا طبيعي است كه هر فردي به تنهايي مساله را اين چنين ببيند. ولي واقعيت اين است كه اين امر هيچ گاه منشا اصلي تورم نبوده است. اين امر جلوه بيروني تورم است، منشا آن نيست.
في الواقع، اين امر اصل بسيار كلي تري را به نمايش مي گذارد. به عقيده من، آنچه كه علم اقتصاد را جذابيت مي دهد اين است كه تقريبا براي هر قضيه مهمي در علم اقتصاد، آنچه كه براي فرد صادق است، دقيقا خلاف آن چيزي است كه براي همه افراد، با هم، صدق مي كند. از اين رو است كه مغالطات شايع و فراواني در علم اقتصاد وجود دارند. مردم حقيقتي را از تجربه فردي خود تعميم مي دهند و نتيجه اي مي گيرند كه دقيقا بر خلاف آن چيزي است كه براي يك اجتماع به عنوان يك كل صدق مي كند. اجازه دهيد اين را به شكلي بسيار ساده كه به مساله تورم نيز مرتبط است، برايتان نشان دهم. هر كدام از ما، به تنهايي فكر مي كنيم كه قادريم تصميم بگيريم كه چه تعداد از اين تكه كاغذهاي سبز (اسكناس) را در جيب خود نگهداري كنيم؛ البته قطعا متناسب با كل ثروت مان. اگر هر كدام از ما بخواهد 20 دلار بيشتر در جيب اش نگه دارد، مي تواند چكي را به ارزش 20 دلار نقد كند، يا سند قرضه اي را به ارزش 20 دلار بفروشد، يا 20 دلار از درآمدش را مصرف يا سرمايه گذاري نكند و به صورت نقد در جيبش نگه دارد. بنابراين هر فردي با خود مي پندارد كه مي تواند در مورد ميزان پول نگهداري شده در جيبش تصميم بگيرد و همه حق دارند چنين بپندارند.
با اين حال براي اجتماع، به مثابه يك كل، مقدار پولي كه مي توان در جيب ها نگهداري كرد، ثابت است. تعداد بسيار زيادي از اين تكه كاغذهاي سبز وجود دارند كه قبلا منتشر شده اند. تنها راه براي اين كه شما پول بيشتري در جيب خود نگه داريد اين است كه كس ديگري را متقاعد كنيد كه پول كمتري را در جيب خود نگهداري كند. اين به بازي صندلي هاي آهنگين مي ماند ]بازي اي كه هر تعداد بازيگر مي تواند داشته باشد و تعدادي صندلي به شماره يكي كمتر از تعداد بازيگران. آهنگي پخش مي شود و به يك باره قطع مي شود. در اين زمان، هر كس بايد روي يك صندلي بنشيند. ايستاده بازنده است. بازي با حذف بازنده و يك صندلي تكرار مي شود. مترجم[، كه در اين بازي تكه كاغذها به دور صندلي ها مي گردند. هر چند هر فردي منفردا مي تواند تصميم بگيرد كه چه مقدار داشته باشد، كليت اجتماع در تعيين تعداد كل تكه كاغذها اختياري ندارد. اين تعداد را هيات مديره فدرال رزرو يا وزارت خزانه داري يا يك نهاد مركزي ديگر تعيين مي كند. تعداد تكه كاغذها هر چقدر كه باشد، از فردي به فرد ديگر دست به دست مي چرخد.
فكر مي كنم اين مثالي خيلي روشن و سرراست از اين نكته است كه چرا حقيقتي كه به نظر فرد مي آيد خلاف آن چيزي است كه اجتماع مي بيند. همين وضع درخصوص تورم برقرار است. مثالي را كه در اينجا ارائه مي كنم، از يك كتاب درسي مقدماتي اقتصاد وام گرفته ام. نويسندگان آن، آرمن الچيان (Armen Alchian) و ويليام الن (William Allen) ، داستاني كوتاه و جالب در كتاب شان دارند كه نشان مي دهد كه چگونه هر فردي به تنهايي مي پندارد كه آنچه كه سبب تورم بوده است افزايش در هزينه ها است اما براي همه افراد، با هم، آنچه كه سبب تورم بوده است، افزايش تقاضا است، يعني يك پديده پولي. داستان چنين مي گويد كه فرض كنيم كه به يك باره كدبانوهاي آمريكايي تصميم بگيرند كه گوشت بيشتري بر روي ميز غذاي خانه خود سرو كنند، صبح دوشنبه فرا مي رسد و كدبانوها به قصابي مي روند تا گوشت بيشتري بخرند.
هيچ قصابي قيمت خود را افزايش نمي دهد. قصاب گوشت هاي خود را مي فروشد و به سادگي سفارش بيشتري به كلي فروش مي دهد. كلي فروش ها همه گوشت هاي خود را به فروش مي رسانند و سفارش خريد گوشت بيشتري را به كشتارگاه مي دهند. كشتارگاه در مي يابد كه موجودي اش رو به نزول گذاشته است و به دلالان حراجي احشام دستور خريد بيشتر مي دهد. خوب، قطعا احشام بيشتري براي فروش وجود ندارد، به اين ترتيب آنچه اتفاق مي افتد اين است كه دلالان قيمت هاي بيشتري را در حراجي پيشنهاد مي دهند. آنها به كشتارگاه گزارش مي دهند كه، «متاسفيم، ما مجبور بوديم براي خريد احشام قيمت بيشتري پيشنهاد كنيم.» كشتارگاه ها مي گويند، «هزينه هاي ما بالا رفته اند، بنابراين ما بايد قيمت فروش خود را به عمده فروشان افزايش دهيم.» عمده فروشان مي گويند، «هزينه هاي ما افزايش يافته اند، پس ما مجبوريم قيمت هاي خود را بالا ببريم،» از اين رو قيمت فروش گوشت را به خرده فروشان افزايش مي دهند. روز بعدي كه كدبانوها براي خريد به قصابي مي روند، قصاب ها مي گويند، «خيلي عذر مي خواهيم كه اين كار را مي كنيم؛ ولي تقصير ما نيست، هزينه هاي ما بالا رفته است و ما مجبوريم گوشت را به قيمت بالاتري به شما بفروشيم.» هر كسي در اين زنجيره، به غير از بازار حراجي كه فعاليت در آن براي هيچ كس هزينه اي به آن معني ندارد، صادقانه قيمت هاي خود را به خاطر افزايش هزينه هايش افزايش داده است و همه داستان را كه با هم ببينيم، افزايش در قيمت ها به روشني ناشي از افزايش در تقاضا در مرحله نهايي است. در يك اقتصاد بزرگ وضع به اين منوال است. هر توليدكننده اي مي گويد، «من مجبورم قيمت هاي خود را افزايش دهم، چون دستمزدهايي كه پرداخت مي كنم بالا رفته اند»، اما دليل بالا رفتن دستمزدها اين است كه يك جاي ديگر تقاضا افزايش يافته است، كه به اين منجر شده است كه كس ديگري با پيشنهاد پرداخت بيشتر، كارگران را به سمت خود بكشاند. منشا نهايي افزايش قيمت ها افزايشي در تقاضا براي پول بوده است.
اينك اين پرسش را مطرح مي كنيم كه افزايش در تقاضا براي پول از كجا مي آيد؟ افزايش قابل ملاحظه براي پول همواره منشا اساسي مشابهي داشته است. كسي پول بيشتري توليد كرده است. منبع دقيق پول اضافي در زمان هاي مختلف متفاوت بوده و هست. در دوره پس از شكست ويليام جنينگز برايان (William Jennings Bryan) در مبارزه براي نقره رايگان، قيمت ها در ايالات متحده از سال 1896 تا 1913 رو به ترقي نهاد. افزايش قيمت ناشي از افزايش حجم پول بود چرا كه برخي افراد زيرك دريافته بودند كه چگونه مي توان طي فرآيند سيانيد (cyanide) از سنگ معدن با ارزش معدني پايين طلا استخراج كرد. افزايش قابل ملاحظه در توليد طلا موجب افزايش حجم پول شد، كه تورم نتيجه آن بود.
اگر بخواهم در تحليل از ايده اصلي خود ياري بگيرم، در اين مورد چنين خواهم گفت كه، تورم بازتاب افزايش در حجم پول بوده است، اما دليل خاص افزايش حجم پول در دوره هاي زماني مختلف متفاوت است. در آن زمان تورم ناشي از افزايش حجم طلا بود. در جنگ هاي جهاني اول و دوم در ايالات متحده حجم پول به سرعت افزايش يافت، چرا كه دولت پول بيشتري را براي تامين مالي جنگ منتشر كرد. تورم بزرگ در اروپا در قرون 16 و 17 ميلادي ناشي از كشف گنجينه هاي سكه در دنياي جديد بود. دلايل متعددي براي افزايش حجم پول وجود داشته است، اما تا آنجا كه من مي دانم، تورم همواره و بلا استثنا پيامد افزايش سريع تر حجم پول از حجم توليد بوده است.
در دوران جديد، حجم پول تحت كنترل سازمان هاي دولتي است. در ايالات متحده، حجم پول توسط هيات مديره فدرال رزرو و وزارت خزانه داري، يعني نهادهاي پولي، تعيين مي شود و اين به اين معني است كه از آنجا كه تورم همواره پيامد افزايشي در حجم پول است، مسووليت تورم همراه متوجه دولت است. ليكن، قطعا همان طور كه شما مي دانيد، هيچ انساني دوست ندارد مسووليت چيز نامطلوب و ناخوشايندي را بر عهده بگيرد و به همين ترتيب هيچ مقام رسمي دولتي دوست ندارد در مقابل گروهي بايستد و بگويد، «اشتباه از من است، من مسوول تورم هستم.» آنچه كه هميشه اتفاق مي افتد اين است كه مقامات رسمي دولت مي ايستند و مي گويند، وجود تورم تقصير كارفرمايان بي رحم و روساي خودخواه اتحاديه هاي كارگري است. اگر اين آدم ها از تقاضاي بيشتر و بيشتر براي قيمت هاي هر چه بالاتر و دستمزدهاي هر چه بيشتر دست بر دارند، تورمي وجود نخواهد داشت و شگفت آور است كه كارفرمايان و رهبران كارگري هم به علت درك نادرست از نكته اقتصادي بنياديني كه كوشيدم در اينجا به آن اشاره كن م، اين اتهام را مي پذيرند.
ذهنيت كارفرمايان تمايل دارد كه علت تورم را افزايش دستمزدها توسط رهبران خودخواه كارگري بداند و رهبران كارگري نيز چنين مي پندارند كه علت تورم اين است كه كارفرمايان خودخواه قيمت ها را افزايش داده اند و به اين دليل ما مجبوريم براي حفظ درآمد واقعي كارگران دستمزدها را افزايش دهيم. بنابراين در اينجا با وضعيتي مواجهيم كه دولت كس ديگري را مقصر معرفي مي كند و تورم را به دور تسلسل يا مارپيچ دستمزد-هزينه نسبت مي دهد و كارفرمايان و رهبران كارگري نيز تقصير را به گردن مي گيرند و مي گويند، بله، ما گناهكاريم. در حالي كه در واقع، آن طور كه من تاكيد كردم، تورم پيامد تنها و تنها يك علت است: افزايش در حجم پول. اين نكته اول بحث من است. نكته ديگري كه مي خواهم در باب آن سخن بگويم، خسراني است كه در تلاش براي جلوگيري از تورم با پايين نگاه داشتن دستمزدها و قيمت ها به وجود مي آيد. رييس جمهوري و اعضاي شوراي مشاوران اقتصادي و ديگر مقامات سرشناس در باب آثار زيان بار تورم و ضرورت فوري مسووليت پذيري اجتماعي كارفرمايان و رهبران اتحاديه هاي كارگري در پايين نگاه داشتن قيمت ها و دستمزدها سخن مي گويند. مي توانيد اين پرسش را مطرح كنيد كه گيريم كه علت تورم افزايش حجم پول باشد، در اين حالت تلاش براي پايين نگاه داشتن دستمزدها و قيمت ها چه ايرادي و زياني دارد؟
اول اينكه بزرگترين منشا زيان اين است كه مردم و دولت در شناخت ماهيت اين مشكل به خطا مي روند. اگر كارفرمايان و رهبران كارگري تقصير را به گردن بگيرند، دولت با افزايش بيشتر حجم پول به ريختن زغال به درون كوره ادامه خواهد داد و مدعي خواهد شد كه هر گونه تورم پيامد آن تقصير او نيست. به اين ترتيب، وقفه اي در پذيرش درمان موثر تورم، يعني كاهش نرخ رشد حجم پول، به وجود مي آيد. اين تنها دليل كوچكي براي زيان بار بودن اين رويكرد است. دليل دوم اين است كه اين كار نخواهد توانست تورم را متوقف كند. مثل اين است كه يك بادكنك بزرگ را در دست بگيريد و تصور كنيد كه با فشار دادن يك طرف آن مي توان باد آن را كم كرد. كار شما در اينجا همه اش اين است كه هوا را در بادكنك از يك طرف به طرف ديگر رانده ايد.
به همين ترتيب، اگر موفق شويد كه برخي از قيمت ها و دستمزدها را پايين آوريد، تنها فشار تورمي را به سمت ديگري رانده ايد و آن فشار را در آنجا پرنيروتر كرده ايد. فرض كنيد كه مثلا بتوانيد قيمت آهن و فولاد را كه توجه زيادي را به خود جلب كرده، پايين آوريد. اين به سادگي به اين معني است كه بعد از خريدن آهن پول بيشتري براي خريداران آهن باقي مي ماند و اينك ايشان مي توانند آن را صرف پيشنهاد خريد براي چيز ديگري بكنند. همچنين اگر در اين شرايط دستمزد كارگران را پايين نگاه داريد، به اين معني است كه كارفرمايان پول بيشتري براي توليد تورم در جاي ديگر دارند، لذا كار شما فقط هل دادن فشار تورمي به سمتي ديگر است.
مي توانيد بگوييد، اين تنها به اين دليل است كه تلاش ما به اندازه كافي موفقيت آميز نبوده است. اگر تورمان را گسترده تر پهن مي كرديم، اگر همه قيمت ها و دستمزدها را پايين نگه مي داشتيم، جايي باقي نمي ماند كه فشار تورمي به آنجا بخزد. درست است، ولي بياييد ببينيم پيامدهايش چه مي بود. پيامدهاي اين كار نابودي نظام قيمت ها به عنوان ابزار سازمان دهنده فعاليت هاي اقتصادي خواهد بود و شما بايد چيزي را جايگزين اين نظام ازبين رفته بكنيد. چه چيز را جايگزين خواهيد كرد؟ اگر قرار باشد كه قيمت ها تعيين نكنند كه چه كسي بخرد و چقدر بپردازد، بايد چيز ديگري اين مهم را انجام دهد.
اجازه دهيد مثال تاريخي اي براي تان بزنم كه شايد نظر من درباره اهميت تمايز بين تورم نامقيد و سركوب شده را برجسته تر سازد. اين مثال اشارات قوي و گويايي براي ايالات متحده دارد، گر چه نمونه بسيار حادتري نسبت به واقعيت ايالات متحده است. مقايسه با تجربه آلمان بعد از جنگ هاي جهاني اول و دوم، از آنجا كه تقريبا يك آزمايش كنترل شده است، بهترين مثال است. همان طور كه به ياد مي آوريد، بعد از جنگ جهاني اول، تورمي در آلمان وجود داشت كه به واقع تورم بود. آن تورم يك ابرتورم
(hyper-inflation) بود. چند سال پيش، يكي از دانشجويان من، فيليپ كيگن (Phillip Cagan)، تحقيق كلاسيكي در باب ابرتورم به نگارش در آورد و ابرتورم را چنين تعريف كرد كه يك ابرتورم زماني شروع مي شود كه قيمت ها ماهانه 50 درصد افزايش يابند. در آلمان در اوج ابرتورم، دوره هايي وجود داشت كه قيمت ها هر روز دو برابر مي شد. في الواقع، اين ابرتورم به جايي رسيد كه كارفرمايان سه نوبت در روز به كارگران خود حقوق پرداخت مي كردند – بعد از صبحانه، بعد از ناهار و بعد از شام تا آنها بتوانند بيرون رفته و پيش از آنكه پول شان ارزش خود را از دست دهد، خرج كنند. آن پديده واقعا تورم بود. قيمت ها چنان بالا مي رفت كه شما ناگزير بوديد ده تا ده تا يا بيست تا بيست تا حساب كتاب كنيد.
ابرتورم آسيب اجتماعي عظيمي به بار آورد. ابرتورم طبقه متوسط آلمان را نابود كرد و بي شك شالوده اجتماعي-منطقي ظهور هيتلر را پي ريزي كرد. از منظر اقتصادي صرف، برجسته ترين نكته درباره آن، به جز در ماه هاي آخر ابرتورم، اين بود كه ميزان فعاليت اقتصادي در سطح بالا حفظ شد. تورم نامقيد بود، قيمت ها بي هيچ قيد و بندي افزايش مي يافتند، هيچ نوع كنترلي بر قيمت ها وجود نداشت و در نتيجه مردم آزادانه به فعاليت اقتصادي خود مشغول بودند. ناكارايي هايي وجود داشت، اما هيچ تنزل عمده اي در سطح عمومي توليد بروز نكرد. به راستي، به ياد مي آوريد كه 1920 تا 1921 شاهد يك ركود جهاني بود. در ايالات متحده قيمت ها از 1920 تا 1921 پنجاه درصد تنزل كردند. آلمان تنها كشوري بود كه گرفتار آن ركود نشد. در حالي كه ديگر نقاط دنيا شاهد تنزل در سطح توليد بودند، آلمان رونق داشت. نوعي از رونق مصنوعي در آلمان آن روز وجود داشت كه هزينه هاي اجتماعي عظيمي داشت، اما از منظر كاملا فني، تورم مانع از عملكرد اقتصاد نشد.
اما همان طور كه ميلتون فريدمن در سخنراني اش در شعبه ديترويت انجمن دانش آموختگان دانشگاه شيكاگو در فوريه 1966 بحث مي كند، چنان كنترل هايي اثري بر عامل بنيادي منشأ تورم– يعني بسط بيش از اندازه حجم پول- ندارند و در نتيجه مشكل را وخيم تر مي كنند. از آنجا كه في الواقع حتي اين كنترل ها اغلب به كسري توليدات منجر مي شوند، وقتي كه اين كنترل ها برداشته شوند، فشارهاي تورمي اي كه به شكل مصنوعي سركوب شده بودند، ممكن است انفجارگونه آزاد شوند.
تنها پنج سال پس از ايراد اين سخنراني توسط فريدمن، پرزيدنت نيكسون (Nixon) برنامه اي را براي كنترل دستمزدها و قيمت ها به اجرا درآورد. قرار بود كه اين برنامه تنها 90 روز به طول انجامد، ولي بعدا معلوم شد كه اين سيستم ماندني تر از اين حرف ها است، صورت اصلاح شده اين برنامه قريب به سه سال پا برجا بود. پيامدها قابل پيش بيني بودند. در ابتدا اين لايحه قانوني با اشتياق مورد استقبال قرار گرفت، ولي بعدا به سرعت مشكلات آن نمايان شد. در اواسط دهه 1970، نرخ تورم دو رقمي شد. فريدمن در خاطرات خود مي نويسد كه تصميم نيكسون به اعمال اين كنترل ها بيش از هر اقدام ديگر او كه به كناره گيري اش منتهي شد، كشور را دستخوش آسيب كرد.
اجازه دهيد از عنوان سخنراني شروع كنم، «چگونه مي شود تورم را متوقف نكرد.» همان طور كه شما مي دانيد، واژه «تورم» معاني بسيار مختلفي دارد و مردم مفاهيم مختلفي را به آن نسبت مي دهند. آن معنايي كه اكثر ما از اين واژه در ذهن داريم و همچنين معني آن نزد من، افزايش عمومي قيمت ها است. كم و بيش در يك سال اخير، زمينه اي براي افزايش گسترده قيمت ها وجود داشته است. به نظر مي آيد كه اين زمينه همه نشانه هاي تشديد و وخامت را دارد، بنابراين با مساله واقعي تورم روبه رو هستيم.
اگر تورم به معني افزايش قيمت ها است – يعني افزايش قيمت گوشت، دستمزد و هر چيز ديگر– آنگاه بديهي به نظر مي آيد كه راه متوقف كردن تورم جلوگيري از افزايش قيمت ها است. اگر شما مي خواهيد جلوي تورم را بگيريد، بياييد قانوني را به تصويب برسانيد كه بگويد هيچ قيمتي نبايد افزايش يابد. اين كار جلوي تورم را خواهد گرفت. موضوع اصلي سخن امشب من اين است كه اين روش وسوسه كننده جلوگيري از تورم روشي براي متوقف نكردن آن است. حقيقتا اين روش تورم را علاج نخواهد كرد، اما حتي اگر چنان مي كرد، درماني بود كه بدتر از خود بيماري است. اين رويكرد مثل اين است كه اگر اين اتاق خيلي گرم شود، بگوييم كه راه حل اين مشكل شكستن دما سنج است.
اين تمثيلي گويا است؛ اما چندان نتيجه بخش نيست. اگر شما دما سنج را بشكنيد، اين كار نه اتاق را گرم تر مي كند، نه موجب زيان ديگري مي شود. تنها به سادگي نشانه افزايش دما را از نظر غايب مي سازد. قيمت ها تا حدودي فشارها را اندازه مي گيرند، اما همچنين بر سير وقايع نيز اثر مي گذارند. شايد يك تمثيل بهتر اين باشد: هر وقت اين اتاق خيلي گرم شد، همه دهانه هاي اجاق را ببنديد و بگذاريد همچنان مشتعل باشد تا منفجر شود. اين تمثيلي گوياتر براي پايين نگاه داشتن قيمت ها و دستمزدها براي متوقف ساختن تورم است.
پرسش اين است كه چرا اين راه غلطي براي جلوگيري از تورم است؟ اين روش چه زياني به بار مي آورد؟ براي پاسخ به اين پرسش ها، مي خواهم درباره دو نكته با شما سخن بگويم. سخن اول بحث در باب منشا اصلي تورم است. اگر قرار بود اين موضوع را در يك خطابه يكشنبه در كليسا مطرح كنم و مي توانستم به زبان فرانسه سخن بگويم، به جاي گفتن اينكه «Cherchez la femme» ، به معني «دنبال يك زن بگرديد»، مي گفتم «Cherchez la monnaie»، يعني «دنبال پول بگرديد.» ] «دنبال يك زن بگرديد» به اين انگاره اشاره دارد كه در پس هر ماجرايي پاي يك زن در ميان است. مترجم[ تورم هميشه و همه جا يك پديده پولي است. اين نكته اولي است كه مي خواهم درباره آن صحبت كنم.
نكته دومي كه قصد دارم درباره اش سخن بگويم، اين است كه هر چند ما به طور معمول بين تورم و ضدتورم (تورم منفي)، بين قيمت هاي صعودي و نزولي تمايز قائل مي شويم، تمايز ديگري وجود دارد كه به عقيده من اهميت آن بيشتر است. اين تمايز بين تورم نامقيد (open inflation) و تورم سركوب شده (suppressed inflation) است، تورمي كه در آن قيمت ها مي توانند افزايش يابند يا اجازه افزايش دارند و تورمي كه در آن قيمت ها پايين نگه داشته مي شوند. هر چند تورم بد است، ولي بهتر است كه نامقيد باشد تا اينكه سركوب شده. تورم سركوب شده وضعيتي است كه درمانش بدتر از خود بيماري است، همچون ريختن زغال درون يك كوره، در حالي كه همه راه هاي خروج بخار مسدود شده است كه سرانجام اش انفجار ديگ بخار خواهد بود.
اجازه دهيد به نكته اول باز گردم. رويكرد معمول به تورم چنين مي پندارد كه تورم، يعني افزايش قيمت ها، نتيجه افزايش هزينه ها است.
تقريبا بدون استثنا، هر بازرگان يا هر فرد عامي اين گونه مي پندارد كه علت افزايش قيمت ها بالا رفتن هزينه ها است. براي ناميدن اين وضعيت مي توان مارپيچ هزينه-فشار cost-push spiral) يا مارپيچ دستمزد-قيمت(wage-price spiral) يا اصطلاحات خيالي ديگر را به كار برد. صورت ساده تر اين تحليل اين است كه هر فردي مجبور است قيمت ها را افزايش دهد؛ چرا كه هزينه هايش بالا رفته است. كاملا طبيعي است كه هر فردي به تنهايي مساله را اين چنين ببيند. ولي واقعيت اين است كه اين امر هيچ گاه منشا اصلي تورم نبوده است. اين امر جلوه بيروني تورم است، منشا آن نيست.
في الواقع، اين امر اصل بسيار كلي تري را به نمايش مي گذارد. به عقيده من، آنچه كه علم اقتصاد را جذابيت مي دهد اين است كه تقريبا براي هر قضيه مهمي در علم اقتصاد، آنچه كه براي فرد صادق است، دقيقا خلاف آن چيزي است كه براي همه افراد، با هم، صدق مي كند. از اين رو است كه مغالطات شايع و فراواني در علم اقتصاد وجود دارند. مردم حقيقتي را از تجربه فردي خود تعميم مي دهند و نتيجه اي مي گيرند كه دقيقا بر خلاف آن چيزي است كه براي يك اجتماع به عنوان يك كل صدق مي كند. اجازه دهيد اين را به شكلي بسيار ساده كه به مساله تورم نيز مرتبط است، برايتان نشان دهم. هر كدام از ما، به تنهايي فكر مي كنيم كه قادريم تصميم بگيريم كه چه تعداد از اين تكه كاغذهاي سبز (اسكناس) را در جيب خود نگهداري كنيم؛ البته قطعا متناسب با كل ثروت مان. اگر هر كدام از ما بخواهد 20 دلار بيشتر در جيب اش نگه دارد، مي تواند چكي را به ارزش 20 دلار نقد كند، يا سند قرضه اي را به ارزش 20 دلار بفروشد، يا 20 دلار از درآمدش را مصرف يا سرمايه گذاري نكند و به صورت نقد در جيبش نگه دارد. بنابراين هر فردي با خود مي پندارد كه مي تواند در مورد ميزان پول نگهداري شده در جيبش تصميم بگيرد و همه حق دارند چنين بپندارند.
با اين حال براي اجتماع، به مثابه يك كل، مقدار پولي كه مي توان در جيب ها نگهداري كرد، ثابت است. تعداد بسيار زيادي از اين تكه كاغذهاي سبز وجود دارند كه قبلا منتشر شده اند. تنها راه براي اين كه شما پول بيشتري در جيب خود نگه داريد اين است كه كس ديگري را متقاعد كنيد كه پول كمتري را در جيب خود نگهداري كند. اين به بازي صندلي هاي آهنگين مي ماند ]بازي اي كه هر تعداد بازيگر مي تواند داشته باشد و تعدادي صندلي به شماره يكي كمتر از تعداد بازيگران. آهنگي پخش مي شود و به يك باره قطع مي شود. در اين زمان، هر كس بايد روي يك صندلي بنشيند. ايستاده بازنده است. بازي با حذف بازنده و يك صندلي تكرار مي شود. مترجم[، كه در اين بازي تكه كاغذها به دور صندلي ها مي گردند. هر چند هر فردي منفردا مي تواند تصميم بگيرد كه چه مقدار داشته باشد، كليت اجتماع در تعيين تعداد كل تكه كاغذها اختياري ندارد. اين تعداد را هيات مديره فدرال رزرو يا وزارت خزانه داري يا يك نهاد مركزي ديگر تعيين مي كند. تعداد تكه كاغذها هر چقدر كه باشد، از فردي به فرد ديگر دست به دست مي چرخد.
فكر مي كنم اين مثالي خيلي روشن و سرراست از اين نكته است كه چرا حقيقتي كه به نظر فرد مي آيد خلاف آن چيزي است كه اجتماع مي بيند. همين وضع درخصوص تورم برقرار است. مثالي را كه در اينجا ارائه مي كنم، از يك كتاب درسي مقدماتي اقتصاد وام گرفته ام. نويسندگان آن، آرمن الچيان (Armen Alchian) و ويليام الن (William Allen) ، داستاني كوتاه و جالب در كتاب شان دارند كه نشان مي دهد كه چگونه هر فردي به تنهايي مي پندارد كه آنچه كه سبب تورم بوده است افزايش در هزينه ها است اما براي همه افراد، با هم، آنچه كه سبب تورم بوده است، افزايش تقاضا است، يعني يك پديده پولي. داستان چنين مي گويد كه فرض كنيم كه به يك باره كدبانوهاي آمريكايي تصميم بگيرند كه گوشت بيشتري بر روي ميز غذاي خانه خود سرو كنند، صبح دوشنبه فرا مي رسد و كدبانوها به قصابي مي روند تا گوشت بيشتري بخرند.
هيچ قصابي قيمت خود را افزايش نمي دهد. قصاب گوشت هاي خود را مي فروشد و به سادگي سفارش بيشتري به كلي فروش مي دهد. كلي فروش ها همه گوشت هاي خود را به فروش مي رسانند و سفارش خريد گوشت بيشتري را به كشتارگاه مي دهند. كشتارگاه در مي يابد كه موجودي اش رو به نزول گذاشته است و به دلالان حراجي احشام دستور خريد بيشتر مي دهد. خوب، قطعا احشام بيشتري براي فروش وجود ندارد، به اين ترتيب آنچه اتفاق مي افتد اين است كه دلالان قيمت هاي بيشتري را در حراجي پيشنهاد مي دهند. آنها به كشتارگاه گزارش مي دهند كه، «متاسفيم، ما مجبور بوديم براي خريد احشام قيمت بيشتري پيشنهاد كنيم.» كشتارگاه ها مي گويند، «هزينه هاي ما بالا رفته اند، بنابراين ما بايد قيمت فروش خود را به عمده فروشان افزايش دهيم.» عمده فروشان مي گويند، «هزينه هاي ما افزايش يافته اند، پس ما مجبوريم قيمت هاي خود را بالا ببريم،» از اين رو قيمت فروش گوشت را به خرده فروشان افزايش مي دهند. روز بعدي كه كدبانوها براي خريد به قصابي مي روند، قصاب ها مي گويند، «خيلي عذر مي خواهيم كه اين كار را مي كنيم؛ ولي تقصير ما نيست، هزينه هاي ما بالا رفته است و ما مجبوريم گوشت را به قيمت بالاتري به شما بفروشيم.» هر كسي در اين زنجيره، به غير از بازار حراجي كه فعاليت در آن براي هيچ كس هزينه اي به آن معني ندارد، صادقانه قيمت هاي خود را به خاطر افزايش هزينه هايش افزايش داده است و همه داستان را كه با هم ببينيم، افزايش در قيمت ها به روشني ناشي از افزايش در تقاضا در مرحله نهايي است. در يك اقتصاد بزرگ وضع به اين منوال است. هر توليدكننده اي مي گويد، «من مجبورم قيمت هاي خود را افزايش دهم، چون دستمزدهايي كه پرداخت مي كنم بالا رفته اند»، اما دليل بالا رفتن دستمزدها اين است كه يك جاي ديگر تقاضا افزايش يافته است، كه به اين منجر شده است كه كس ديگري با پيشنهاد پرداخت بيشتر، كارگران را به سمت خود بكشاند. منشا نهايي افزايش قيمت ها افزايشي در تقاضا براي پول بوده است.
اينك اين پرسش را مطرح مي كنيم كه افزايش در تقاضا براي پول از كجا مي آيد؟ افزايش قابل ملاحظه براي پول همواره منشا اساسي مشابهي داشته است. كسي پول بيشتري توليد كرده است. منبع دقيق پول اضافي در زمان هاي مختلف متفاوت بوده و هست. در دوره پس از شكست ويليام جنينگز برايان (William Jennings Bryan) در مبارزه براي نقره رايگان، قيمت ها در ايالات متحده از سال 1896 تا 1913 رو به ترقي نهاد. افزايش قيمت ناشي از افزايش حجم پول بود چرا كه برخي افراد زيرك دريافته بودند كه چگونه مي توان طي فرآيند سيانيد (cyanide) از سنگ معدن با ارزش معدني پايين طلا استخراج كرد. افزايش قابل ملاحظه در توليد طلا موجب افزايش حجم پول شد، كه تورم نتيجه آن بود.
اگر بخواهم در تحليل از ايده اصلي خود ياري بگيرم، در اين مورد چنين خواهم گفت كه، تورم بازتاب افزايش در حجم پول بوده است، اما دليل خاص افزايش حجم پول در دوره هاي زماني مختلف متفاوت است. در آن زمان تورم ناشي از افزايش حجم طلا بود. در جنگ هاي جهاني اول و دوم در ايالات متحده حجم پول به سرعت افزايش يافت، چرا كه دولت پول بيشتري را براي تامين مالي جنگ منتشر كرد. تورم بزرگ در اروپا در قرون 16 و 17 ميلادي ناشي از كشف گنجينه هاي سكه در دنياي جديد بود. دلايل متعددي براي افزايش حجم پول وجود داشته است، اما تا آنجا كه من مي دانم، تورم همواره و بلا استثنا پيامد افزايش سريع تر حجم پول از حجم توليد بوده است.
در دوران جديد، حجم پول تحت كنترل سازمان هاي دولتي است. در ايالات متحده، حجم پول توسط هيات مديره فدرال رزرو و وزارت خزانه داري، يعني نهادهاي پولي، تعيين مي شود و اين به اين معني است كه از آنجا كه تورم همواره پيامد افزايشي در حجم پول است، مسووليت تورم همراه متوجه دولت است. ليكن، قطعا همان طور كه شما مي دانيد، هيچ انساني دوست ندارد مسووليت چيز نامطلوب و ناخوشايندي را بر عهده بگيرد و به همين ترتيب هيچ مقام رسمي دولتي دوست ندارد در مقابل گروهي بايستد و بگويد، «اشتباه از من است، من مسوول تورم هستم.» آنچه كه هميشه اتفاق مي افتد اين است كه مقامات رسمي دولت مي ايستند و مي گويند، وجود تورم تقصير كارفرمايان بي رحم و روساي خودخواه اتحاديه هاي كارگري است. اگر اين آدم ها از تقاضاي بيشتر و بيشتر براي قيمت هاي هر چه بالاتر و دستمزدهاي هر چه بيشتر دست بر دارند، تورمي وجود نخواهد داشت و شگفت آور است كه كارفرمايان و رهبران كارگري هم به علت درك نادرست از نكته اقتصادي بنياديني كه كوشيدم در اينجا به آن اشاره كن م، اين اتهام را مي پذيرند.
ذهنيت كارفرمايان تمايل دارد كه علت تورم را افزايش دستمزدها توسط رهبران خودخواه كارگري بداند و رهبران كارگري نيز چنين مي پندارند كه علت تورم اين است كه كارفرمايان خودخواه قيمت ها را افزايش داده اند و به اين دليل ما مجبوريم براي حفظ درآمد واقعي كارگران دستمزدها را افزايش دهيم. بنابراين در اينجا با وضعيتي مواجهيم كه دولت كس ديگري را مقصر معرفي مي كند و تورم را به دور تسلسل يا مارپيچ دستمزد-هزينه نسبت مي دهد و كارفرمايان و رهبران كارگري نيز تقصير را به گردن مي گيرند و مي گويند، بله، ما گناهكاريم. در حالي كه در واقع، آن طور كه من تاكيد كردم، تورم پيامد تنها و تنها يك علت است: افزايش در حجم پول. اين نكته اول بحث من است. نكته ديگري كه مي خواهم در باب آن سخن بگويم، خسراني است كه در تلاش براي جلوگيري از تورم با پايين نگاه داشتن دستمزدها و قيمت ها به وجود مي آيد. رييس جمهوري و اعضاي شوراي مشاوران اقتصادي و ديگر مقامات سرشناس در باب آثار زيان بار تورم و ضرورت فوري مسووليت پذيري اجتماعي كارفرمايان و رهبران اتحاديه هاي كارگري در پايين نگاه داشتن قيمت ها و دستمزدها سخن مي گويند. مي توانيد اين پرسش را مطرح كنيد كه گيريم كه علت تورم افزايش حجم پول باشد، در اين حالت تلاش براي پايين نگاه داشتن دستمزدها و قيمت ها چه ايرادي و زياني دارد؟
اول اينكه بزرگترين منشا زيان اين است كه مردم و دولت در شناخت ماهيت اين مشكل به خطا مي روند. اگر كارفرمايان و رهبران كارگري تقصير را به گردن بگيرند، دولت با افزايش بيشتر حجم پول به ريختن زغال به درون كوره ادامه خواهد داد و مدعي خواهد شد كه هر گونه تورم پيامد آن تقصير او نيست. به اين ترتيب، وقفه اي در پذيرش درمان موثر تورم، يعني كاهش نرخ رشد حجم پول، به وجود مي آيد. اين تنها دليل كوچكي براي زيان بار بودن اين رويكرد است. دليل دوم اين است كه اين كار نخواهد توانست تورم را متوقف كند. مثل اين است كه يك بادكنك بزرگ را در دست بگيريد و تصور كنيد كه با فشار دادن يك طرف آن مي توان باد آن را كم كرد. كار شما در اينجا همه اش اين است كه هوا را در بادكنك از يك طرف به طرف ديگر رانده ايد.
به همين ترتيب، اگر موفق شويد كه برخي از قيمت ها و دستمزدها را پايين آوريد، تنها فشار تورمي را به سمت ديگري رانده ايد و آن فشار را در آنجا پرنيروتر كرده ايد. فرض كنيد كه مثلا بتوانيد قيمت آهن و فولاد را كه توجه زيادي را به خود جلب كرده، پايين آوريد. اين به سادگي به اين معني است كه بعد از خريدن آهن پول بيشتري براي خريداران آهن باقي مي ماند و اينك ايشان مي توانند آن را صرف پيشنهاد خريد براي چيز ديگري بكنند. همچنين اگر در اين شرايط دستمزد كارگران را پايين نگاه داريد، به اين معني است كه كارفرمايان پول بيشتري براي توليد تورم در جاي ديگر دارند، لذا كار شما فقط هل دادن فشار تورمي به سمتي ديگر است.
مي توانيد بگوييد، اين تنها به اين دليل است كه تلاش ما به اندازه كافي موفقيت آميز نبوده است. اگر تورمان را گسترده تر پهن مي كرديم، اگر همه قيمت ها و دستمزدها را پايين نگه مي داشتيم، جايي باقي نمي ماند كه فشار تورمي به آنجا بخزد. درست است، ولي بياييد ببينيم پيامدهايش چه مي بود. پيامدهاي اين كار نابودي نظام قيمت ها به عنوان ابزار سازمان دهنده فعاليت هاي اقتصادي خواهد بود و شما بايد چيزي را جايگزين اين نظام ازبين رفته بكنيد. چه چيز را جايگزين خواهيد كرد؟ اگر قرار باشد كه قيمت ها تعيين نكنند كه چه كسي بخرد و چقدر بپردازد، بايد چيز ديگري اين مهم را انجام دهد.
اجازه دهيد مثال تاريخي اي براي تان بزنم كه شايد نظر من درباره اهميت تمايز بين تورم نامقيد و سركوب شده را برجسته تر سازد. اين مثال اشارات قوي و گويايي براي ايالات متحده دارد، گر چه نمونه بسيار حادتري نسبت به واقعيت ايالات متحده است. مقايسه با تجربه آلمان بعد از جنگ هاي جهاني اول و دوم، از آنجا كه تقريبا يك آزمايش كنترل شده است، بهترين مثال است. همان طور كه به ياد مي آوريد، بعد از جنگ جهاني اول، تورمي در آلمان وجود داشت كه به واقع تورم بود. آن تورم يك ابرتورم
(hyper-inflation) بود. چند سال پيش، يكي از دانشجويان من، فيليپ كيگن (Phillip Cagan)، تحقيق كلاسيكي در باب ابرتورم به نگارش در آورد و ابرتورم را چنين تعريف كرد كه يك ابرتورم زماني شروع مي شود كه قيمت ها ماهانه 50 درصد افزايش يابند. در آلمان در اوج ابرتورم، دوره هايي وجود داشت كه قيمت ها هر روز دو برابر مي شد. في الواقع، اين ابرتورم به جايي رسيد كه كارفرمايان سه نوبت در روز به كارگران خود حقوق پرداخت مي كردند – بعد از صبحانه، بعد از ناهار و بعد از شام تا آنها بتوانند بيرون رفته و پيش از آنكه پول شان ارزش خود را از دست دهد، خرج كنند. آن پديده واقعا تورم بود. قيمت ها چنان بالا مي رفت كه شما ناگزير بوديد ده تا ده تا يا بيست تا بيست تا حساب كتاب كنيد.
ابرتورم آسيب اجتماعي عظيمي به بار آورد. ابرتورم طبقه متوسط آلمان را نابود كرد و بي شك شالوده اجتماعي-منطقي ظهور هيتلر را پي ريزي كرد. از منظر اقتصادي صرف، برجسته ترين نكته درباره آن، به جز در ماه هاي آخر ابرتورم، اين بود كه ميزان فعاليت اقتصادي در سطح بالا حفظ شد. تورم نامقيد بود، قيمت ها بي هيچ قيد و بندي افزايش مي يافتند، هيچ نوع كنترلي بر قيمت ها وجود نداشت و در نتيجه مردم آزادانه به فعاليت اقتصادي خود مشغول بودند. ناكارايي هايي وجود داشت، اما هيچ تنزل عمده اي در سطح عمومي توليد بروز نكرد. به راستي، به ياد مي آوريد كه 1920 تا 1921 شاهد يك ركود جهاني بود. در ايالات متحده قيمت ها از 1920 تا 1921 پنجاه درصد تنزل كردند. آلمان تنها كشوري بود كه گرفتار آن ركود نشد. در حالي كه ديگر نقاط دنيا شاهد تنزل در سطح توليد بودند، آلمان رونق داشت. نوعي از رونق مصنوعي در آلمان آن روز وجود داشت كه هزينه هاي اجتماعي عظيمي داشت، اما از منظر كاملا فني، تورم مانع از عملكرد اقتصاد نشد.
منبع:cheragheazadi.org

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر