
۱۳۸۷ مهر ۹, سهشنبه
۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه
رابینسون کروزئه و تورم
شاید داستان رابینسون کروزئه اثر دانیل دوفوئه رو خوانده باشید یا فیلم هایی رو که بر اساس این داستان ساخته شده اند را دیده باشید کسی که کشتی اش دچار طوفان شده است و تنها به یک جزیره غیر مسکونی می رسد. این جزیره هیچ ساکن دیگری ندارد و رابینسون مجبور است برای برآوردن مایحتاج اولیه زندگی اش سخت تلاش کند تا اینکه بعد از مدتی سر کله آدم های دیگری پیدا می شود و رابینسون بر اساس روزی که آنها وارد جزیره شده اند برایشان اسمی انتخاب می کند مثل جمعه، چهارشنبه و ... اگر از دست زندگی پرسرعت و صنعتی و این زمانه خسته شدید، شاید درزندگی لحظاتی پیش بیاید که آدمی آرزو کند ای کاش جای رابینسون باشد، نه آلودگی محیط زیستی، نه سر وصدای ماشینی، نه کاغذ بازی ای، نه صفی، نه چشم و همچشمی ای، نه آقا بالاسری، نه گرانی و تورمی و خلاصه رها از خیلی از زنجیرهایی که ما آدمیان بدور خودمان کشیده ایم. اما حالا چرا تورم؟؟؟
راستش از موضوع و مثال رابینسون کروزئه بسیاری از اقتصاددانها، متخصصین علم اخلاق، فلاسفه و حتی دین پژوه ها برای ساده کردن مدلهایشان و توضیح تئوریها یشان استفاده می کنند. فکر می کنم اولین کسی که از مدل رابینسون در اقتصاد استفاده کرد کارل مارکس بود.
خوب بینیم رابینسون در آن جزیره توانسته است از دست تورم فرار کند؟ اجازه دهید داستان را ازجایی شروع کنیم که رابینسون و چهارشنبه نشسته اند کنار ساحل و درحال نگاه کردن به دریا هستند. یک دفعه سروکله یک کشتی پیدا می شود. که با خودش یک کالا دارد و هم رابینسون و هم چهارشنبه خواهان داشتن این کالا هستند. از طلاهایی که دزدهای دریایی قبلا در آن جزیره پنهان کرده اند، رابینسون 10 واحد طلا (یک واحد فرضی) پیدا کرده و چهار شنبه 20 واحد. این دو برای خرید آن کالای با هم رقابت می کنند. واضح است که رابینسون می تواند تا سقف 10 واحد پرداخت کند و چون قدرت خرید چهارشنبه بیشتر است، پس او کالا را با قیمتی بیشتر از 10 واحد خریداری می کند. ( به اصطلاح اقتصادی قیمت آن کالا حداقل 10 واحد است و کمتر ازاین قیمت عرضه ای صورت نمی گیرد و بازاری تشکیل نمی شود.) ناخدای کشتی قول می دهد که سال بعد هم یک عدد از همان کالا را برای آنها به آن جزیره بیاورد. خوب رابینسون در این یک سال تمام تلاش خودش را می کند که جزیره را بگردد و هر چه طلا و کالای با ارزش است بیابد تا سال بعد قدرت خرید کالا را داشته باشد. خوب جمعه هم سعی می کند جستجو کند تا قدرت خرید خود را از دست ندهد. فرض کنید در اثر تلاش و جستجو یک ساله در آن جزیره سرمایه رابینسون به 400 واحد و سرمایه چهارشنبه به 420 واحد رسیده است. خوب موقع خرید باز این چهارشنبه است که می تواند کالا را بردارد ولی این بار با قیمتی خیلی بالاتر یعنی بیشتر از 400 واحد. خوب می بینید با وجود اینکه رابینسون یک سال سخت تلاش کرد و سرمایه اش را به 400 واحد رساند باز هم نتوانست کالا را بخرد. فقط قیمت رسید به 400 واحد! خوب مثل اینکه در این جزیره هم نمی توان از دست تورم فرارکرد.
این چیزی است که اقتصاددانها به آن افزایش نقدینگی بدون افزایش تولید می گویند. یعنی قدرت خرید افزایش یافته ولی میزان کالا در بازار ثابت مانده است. امروزه متخصصین علم اقتصاد اتفاق نظر دارند که این عامل مهمترین عامل تورم در ایران می باشد. اما چرا نمی توانند از آن (افزایش نقدینگی) جلوگیری کنند؟ چه چیزی مانع می شود؟ چرا با وجود اراده ای که تمامی دولتهای گذشته ( دولت آقایان هاشمی، خاتمی و احمدی نژاد) در ایران برای کاهش تورم داشته اند هنوز اقتصاد کشورمان از این عامل رنج می برند؟ فرآیند تصمیم گیری در ساختار اداری اقتصادی ایران چگونه است که حتی اگر اراده ای برای کاهش نقدینگی باشد باز راه به جایی نمی برد؟ اگر کار پایان نامه اجازه دهد شاید در یک پست دیگر و با یک مثال ساده در این باب چیزی بنویسم.
پ.ن. در آینده اگر فرصت کنم در مورد سطح عمومی قیمتها و یکسان نبودن سطح تورم در تمامی کالاها هم خواهم نوشت البته اگر کسی را خوش آید.
منتقل شده از وب سابقم
بنزین و عقلانیت
(مجبور شدم این را قبل از بیان مطلب بگویم شخصیت های در این جا کاملا خیالی است و وجود خارجی ندارند و صرفا ساخته ذهن نویسنده است)
آقایی است به نام آقای الف. جوانی است با تحصیلات آکادمیک اقتصاد و ... شرکت در کنفرانسهای علمی. ذهن او پر از تئوریهای اقتصادی است و از دریچه این تئوری ها به مسائل اقتصادی نگاه می کند. خوب سهمیه بندی بنزین در ایران یک موضوعی نیست که بتواند خود را کنترل کند و در این باب نظر ندهد. تئوری های اقتصادی به او چه می گویند. تئوریهای اقتصادی بیان می کند که ارائه بنزین با قیمت واقعی و آزاد بهترین گزینه است، قیمت نشان دهنده میزان کمیابی یک کالا است و باید کالا را به قیمت واقعی عرضه کرد و این مصرف کنندگان هستند که مصرف خود را با توجه به قیمت آن تنظیم می کنند. ارائه بنزین به شکل سهمیه بندی درست مثل ارائه بنزین به قیمت بی نهایت است. مثل این است که هر لیتر را شما یک میلیون تومان قیمت بگذارید. خوب این از نگاه علم اقتصاد قطعا بهترین گزینه نیست. اما وقتی که با دوستان، مردم و دیگران که اقتصاد نخوانده اند صحبت می کند می بیند آنها اغلب موافق این طرح (سهمیه بندی) هستند. راستی او این تناقض را در چگونه تفسیر می کند؟ خوب آقای الف با خود می اندیشد تئوری های اقتصادی که اشتباه نمی کنند، قطعا سهمیه بندی بهترین گزینه نیست پس چرا مردم این گزینه را به گزینه افزایش قیمت ترجیح می دهند. فکر می کنید آقای الف چه جوابی می دهد. خوب می گوید ایران طبق آمار رسمی 10 میلییون بی سواد دارد و اگر در مقابل هر بی سواد 2 کم سواد هم داشته باشیم یعنی 30میلیون آدمی که به زور اسمشان را می توانند بنویسند، تازه مگر از با سوادها و تحصیل کرده ها چند در صد اقتصاد خوانده اند که بتوانند مسائل را تحلیل کنند پس نتیجه می گیرد که این رفتار غیر عقلانی مردم دلیلی جز بی سوادی و بی اطلاعی از تئوریهای علم اقتصاد ندارد.
آقای دیگری است به نام آقای ب. پیرمردی است 60 ساله که تحصیلات دانشگاهی ندارد و اقتصاد نخوانده است. اما اهل مطالعه است و اخبار را دنبال می کند. او اعتقاد دارد که رفتار مردم در ترجیح دادن سهمیه بندی بر افزایش قیمت کاملا عقلایی است. ایشان معتقد است که هنگامی که شرایط یک جامعه نه دیکتاتوری کامل است نه یک دموکراسی به بلوغ رسیده، مردم قدرت اندکی بر سیاست مداران دارندو این قدرت را جز در مواقع انتخابات آن هم محدود نمی توانند اعمال کنند. وی می گوید مردم نگرانند که همین اندک رفاهی را که از دریافت بنزین ارزان کسب می کنند از دست بدهند و به شکل دیگری جایگزین نشود. آقای ب معتقد است در کشوری که کنترل مردم بر سیاست مداران ضعیف است اما صفر نیست و منابع کشور و درآمدهای حاصل از آن در دست گروهی اندک (سیاست مداران حاکم ) است پایین نگه داشتن قیمت تنها راه ممکن است که مردم بتوانند از این منابع سهم خود را دریافت کنند.پس مردم کاملا رفتاری عقلایی دارند.
راستی شما فکر می کنید درباره مجریان طرح سهمیه بندی این دونفر چگونه قضاوت می کنند آیا رفتار آنها را هم رفتاری عقلایی می بینند؟
پ.ن.1 این آقای الف و ب اصلا وجود خارجی ندارند. این یک نوع تکنیک بیان مطلب (داستان نویسی) است. دریک داستان حداقل هر شخصیت داستانی حق دارد هر طور که می خواهد فکر کند.
پ.ن.2 مثل اینکه باید نتیجه گیری اخلاقی این داستان را مستقیما بنویسم تا سوء تفاهم نشود. بابا منظورم این بود که نباید در تحلیل رفتار عقلایی (از منظر اقتصادی) فقط به تئوری های اقتصادی آن هم به شکل ساده نگاه کرد. این طوری گاهی وقتها فکر می کنم که آقای الف هم اشتباه نمی کند.
منتقل شده از وب سابقم
شکاف بین نقدینگی و تورم، چرا؟
این پست را هم صرفا برای مرتب کردن ساختار ذهنی خودم می نویسم. آمار ارائه شده نشان از یک اختلاف بین تورم و میزان نقدینگی است. طبق آماری که من دارم افزایش نقدینگی در حدود 40 در صد بوده و تورم چیزی در حدود 16 در صد و مخالفین ارتباط تورم و نقدینگی عنوان کرده اند که اگر ارتباطی است چرا تورم به اندازه نقدینگی افزایش نیافته است ؟
به هر حال صرفا برای اینکه ذهنم را مرتب کنم از چیزهایی که خوانده ام و یادم مانده است فکر کنم دلایل زیر می تواند این شکاف را توضیح بدهد
1- آمار ارائه شده توسط مراجع رسمی جهت دار است و میزان درست را اعلام نمی گردد (هر چند که شخصا برای این گزینه وزن چندانی قائل نیستم.)
2- برای محاسبه تورم کالاهای غیر قابل جانشین واردات مثل مسکن در نظر گرفته نمی شود. و بخشی از این افزایش نقدینگی جذب این بخش می شود لذا رابطه افزایش نقدینگی و تورم کمتر از مقدار واقعی نشان داده می شود. آمار بالای افزایش قیمت مسکن این دلیل را تایید می کند این طور که من از ایران شنیده ام افزایش قیمت در بخش مسکن چیزی بین 30 تا 50 درصد بوده است.
3- وجود یک وقفه زمانی بین افزایش نقدینگی و تورم ( هر چند که فکر نمی کنم این وقفه زمانی طولانی باشد)
4-افزایش واردات در بخش کالا های مصرفی . آمار ارائه شده نشان دهنده افزایش در بخش کالاها ی جانشین واردات است که باعث می شود بخشی از تورم جذ ب شود.
5- روش محاسبه تورم درست نیست و شاید استفاده از روشهای بهتر اعداد درست تری به دست بدهد (چند مقاله دیده ام که روش محاسبه تورم توسط بانک مرکزی را درست نمی دانستند)
6- خرید ارز توسط مردم از بانک مرکزی و خارج شدن ریال از بازار (طبعا میزان ارزی که در سایر کشورها توسط ایرانی ها یا دولت خرج می شود منظور است) که می تواند فاکتور مهمی در خارج کردن نقدینگی از بازار باشد.
7- تغییر سرعت گردش پول (این را شاید با رابطه معروف فیشربتوان توضیح داد. M.V=P.Q که در آن M میزان پول، V سرعت گردش پول، P قیمت و Q میزان تولید را است هر چند پیش فرض بنده این است که در شرایط تورمی باید این سرعت افزایش یابد چون پول داغتر می شود ولی شخصا تحقیقی در این زمینه ندیده ام)
هر کدام از موارد بالا خود به تنهایی یک تحقیق جدی می طلبد و دلایل آمده در این متن صرفا برای طبقه بندی ذهن نگارنده است خوشحال خواهم شد دوستان اگر دلایل دیگری سراغ دارند بیان کنند.
حداكثرساختن مطلوبيت خودخواهانه يا دگرخواهانه
یکی از اولین مطالبی که در اقتصاد آموزش داده می شود این است که « هر كسي دنبال حداكثرساختن مطلوبيت ( utility) (يا بهتر بگوييم علايق و منافع (interests خويش است.» اين علايق ميتواند خودخواهانه selfish يا خيرخواهانه و دگرخواهانه (charitable or altruistic) باشد. متاسفانه در کلاس های آموزشی اقتصاد معمولا گفته مي شود رفتار افراد خودخواهانه است كه به جاي آن بايد گفت افراد در راستاي منافع و علايق خود عمل مي كنند و حتي درستتر اين است كه بگوييم رفتار مردم در جهت كمك و پشتيباني از طرحها و برنامه هايي است كه مورد علاقه شان است (يا در آن طرحها ذينفع هستند، منافعي دارند، دلبستگي دارند و ...) مثال معروفي كه در اين باره مي توان زد مادر ترزا است كه عمر خويش را صرف كمك به فقرا و پابرهنگان كرد و پس از دريافت جايزه صلح نوبل، بخش زيادي از آن پول را به ساختن يك جذام خانه اختصاص داد. آيا وي طبق نفع شخصي خود رفتار كرد؟ بلي، اما نفع شخصي كه خودخواهانه نبود. او نفع شخصي خود را در كمك به ديگران مي ديد.
منبع مرحوم وبلاگ انگشت به دهان
حق آسمانی
گفته بودم که با تعاریف ساده و کوتاه می خواه این جا بنویسم پس بگذارید با سیاست شروع کنم کلمه ای بی نهایت رهزن و مشکل ساز. نمی خوام برا تعریف این کلمه برم سراغ فرهنگ لغت و یا کتابهای علوم سیاسی. ساده ترین تعریف (البته در عرصه حکومت داری ) این که بگیم سیاست یعنی تئوری قدرت. یعنی شما برای توزیع و واگذاری قدرت در یک جامعه چه مدل و نظری رو پیشنهاد می کنید مثلا نظریه های دموکراسی، سوسیالیسم، سلطنتی، جمهوری، حکومت نخبگان بر مردم، سوسیال-دموکراسی و ....
حال فرض کنید شما قاضی یک دادگاه شدید که باید یکی از این نظریات رو بر حق و یا بهتر بدونید. در جلسه دفاعیات هر کدوم میان و از خودشون دفاع می کنند هر کدام از این نظریه ها خودشون رو بر حق و دیگر نظریات رو باطل می دونند. خوب این حق هر نظریه است که از خودش دفاع کنه. مثلا
دموکرات ها می گن قدرت فساد می آره و دموکراسی یه نظریه است برای توزیع عادلانه قدرت و ...
سوسیاست ها می گن ثروت اگر یه جا جمع بشه فساد می آره و سوسیالیسم یه نظری است برای توزیع عادلانه ثروت و ...
سوسیال-دموکراتها هم می گن نظریه ما یه تلفیقی از دموکراسی و سوسیالیسم است یعنی خوبی های هر دو رو داره و بدی های هیچ کدوم رو نداره (البته نمونه بالفعل موفق تز سوسیال-دوکراسی رو من سراغ ندارم)...
طرفدارهای حکومت سلطنتی می گن مملکت باید شاه داشته باشه و ریاست باید موروثی باشه ( به دلیل که ارائه می کنند اصلا نخندید که تاریخ پر است از پذیرش این نوع حکومت توسط مردم حتی امروزه)...
حالا فرض کنید این وسط یه عده بگن حکومت حق آسمانی ما است این رو خدای متعال به ما اهدا کرده و حتما خدا می دونسته که این رو به ما داده بعدش هم بگن شما بیشتر می فهمید یا خدا...
و شما به عنوان یک قاضی خارجی بی طرف می خواید بین اینها قضاوت کنید و ببینید دلیل کدام شون محکمه پسندتره؟
پ.ن1. عرصه سیاست عرصه بازی قدرتها است و هر چه که قدرت داشته باشه در این عرصه به بازی گرفته می شه اگر در جامعه ای دین قوی باشه خود به خود در سایت هم وارد می شه
پ.ن2. جدایی دین از سیاست یه چیزه جدایی دین از حکومت یه چیز دیگه این ها رو با هم خلط نکنیم
پ.ن3. تعریف سیاست در اقتصاد متفاوت است ولی فعلا....
دو راهی
دو راهی های دیگری هم هستند که هرگز دوست ندارم بر سر آنها قرا بگیرم مثل دو راهی امنیت و آزادی یا دو راهی استبداد و استعمار. شما در این دو راهی های زندگی به کدام یک می روید؟
کنترل قیمت
فرض کنید در یک کشور فرضی یک کالا -مثلا شیر- یک کالای مهم و استراتژیک است (به قول اقتصادانها کم کشش است) قیمت این کالا در این کشور کمی گران شده و دولت برای راضی کردن مصرف کننده ها تصمیم به کنترل قیمت این کالا می گیرد و اعلام می کند از فردا هیچ دامداری (تولید کننده ای) حق ندارد که شیر رو لیتری 100 چوب (یک واحد پول فرضی) بیشتر بفروشد. خوب واضح که قیمت سایر کالا ها کمی گرون تر شده و برای تولید کننده دیگه صرف نمی کنه شیر رو لیتری 100 چوب بده. شما فکر می کنید چی پیش میاد خوب یه عده که این شغل براشون دیگه صرف نمی کنه از این حرفه خارج می شن (بیکاری)، عده ای دیگه هم سعی می کنن شیر رو تو بازارسیاه با قیمت بالاتری بفروشند. کالایی که خرید و فروشش قبلا هیچ مشکلی برای کسی ایجاد نمی کرد حالا تبدیل به یه کالای قاچاق شده. تصورش رو بکنید که مردم برای خرید شیر باید یواشکی و پنهانی اون هم با قیمت گرانتر اقدام کنند. خوب چون فروش با قیمت بالا تر جرمه طبعا یه عده تولید کننده (دامدار) گیر می افتند و جریمه می شند. باز ریسک این کار بالا تر می ره و طبعا یه عده تولید کننده از میدون خارج و باز قیمت در بازار سیاه بالاتر. خوب قیمت بالاتر و کمبود به مردم فشار بیشتری میاره. خوب تصورش رو بکنید که عده ای پیشنهاد بدند برای کنترل قیمت شیر باید تعدادی از این دامدارهای گرون فروش رو اعدام کرد و یا در ملع عام شلاق زد تا دیگه دست از گرون فروشی بردارند. مگر تولید کننده بدبخت از جونش سیر شده که وارد یه فعالیت اقتصادی مرگ اور و ضرر ده بشه!
ممکن است بگید خوب مردم هم از قید خوردن شیر می گذرند چون هم قیمتش گرون است هم اگر بخواهی همون شیر گرون رو بخری باید بعد از گذشتن از کلی موانع احتیاطی و گفتن رمز عبور و قسم خوردن و داشتن پارتی و آشنا اون هم چندین برابر قیمت تعیین شده دولتی خرید. خوب اگر کالای استراتژیک نبود قضیه همین جا تمام می شد یعنی تعطیلی بازار یا کاهش شدید فعالیت در این بازار.
ولی حالا اگر تولید کننده ها شیر سندیکایی، رسانه ای، دولتمرد آشنایی داشته باشند می توانند صداشون رو به گوش دولت برسونند که بابا این قیمت 100 چوب برای هر لیتر اصلا صرف نمی کنه ما که علوفه رو می خریم فلان قیمت، دام هم در روز بهمان مقدار شیر می ده، ظریب تبدیل علوفع به شیر هم که اینه، چه جوری ما از این فعالیت سود ببریم خوب دولت هم آدم دیگه می بینه اینها راست می گن پس می ره سراغ تولید کننده علوفه بهش می گه تو به چه حقی هر کیلو علف خدا رو می دی این قیمت، از فردا حق نداری هر کیلو علف رو بیشتر از 50 چوب(عدد فرضی) بفروشی و گرنه می دم به عنوان مفسد اقتصادی محاکمت کنند.
خوب واضح که کشاورز بدبخت یا باید علوفه رو تو بازار سیاه به قیمتی که براش صرف می کنه بفروشه یا زمینش رو ببره زیر کشت یه محصوله دیگه خوب چون علوفه نهاده تولیدی گوشت هم است قیمت اون کالا هم در اثر گرونتر شدن و کمیاب تر شدن علوفه بالا می ره. این دفعه داستان تولید کننده شیر برای تولید کننده علوفه و تولید کننده گوشت تکرار می شه یعنی دولت باید بره سراغ اونها و برای اینکه از گرون فروشی اونها جلوگیری کنه قیمت اونها رو هم کنترل کنه واضح است که این کنترل قیمت مثل یه ویررس باید بر تمام بخشها و فعالیت های تولیدی اعمال بشه. حالا اگر این وسط گناه این آشفتگی رو یه عده بندازند گردن قله های فساد و راه کارش رو اعدام چند گرون فروش اعلام کنند نظر شما راجع به این راهکار شاهکار چیه؟
راستی با راهکارهای بکر دیگه مثل دادن سوبسید و سهمیه بندی چی موافقید؟؟
جهت گیری سیاسی -قسمت آخر
مارکس که یک آلمانی بود و 30 سال آخر عمر خود را در لندن زیست و تئوریها و نظریات خود را در انگلستان، فرانسه و آلمان مطرح می کرد ولی نیک می دانیم که حجم طرفداری از نظریات او در کشورهای اروپای شرقی و روسیه بسیار بیشتر از کشورهایی بود که او در آنها می زیست. یا به توصیفی دیگر بذر اندیشه های او در دل خاک سیاسی این کشورها امکان رشد بیشتری داشت. در این گفتار کوتاه اصلا بر آن نیستم که در باب اندیشه های مارکس صحبت کنم، فقط قصد طرح این سوال را دارم که چرا اندیشه ای خاص در برخی جوامع طرفدار بیشتری دارد یا بیشتر مورد پذیرش قرار می گیرد؟
برای مثال مردم کشورهای آمریکای لاتین اغلبا گرایشات اقتصادی چپ دارند. هر چند که اندیشه های چپ در این سالها تغییرات بسیاری کرده باز شاهد بودیم که اکثرا احزاب با گرایش چپ در این کشورها به قدرت رسیدند. شاید بتوان گفت در کشورهای فقیرتر طرفداری از احزاب با گرایش چپ بیشتر است و در کشورهای ثروتمند و صنعتی بلعکس. در یک کشور هم همه اقشار جامعه تمایل یکسانی به یک گرایش سیاسی خاص ندارند. مثلا گرایش و طرفداری از اقتصادی باز و قدرت توزیعی بیشتر در میان روشنفکران و اقشار مرفه یک جامعه دیده می شود. همچنین جوامع مذهبی و دینداران سنتی با تئوریهای قدرت متمرکز راحت تر کنار می آیند یا احزاب معتقد به این تئوری در میان این اقشار طرفداران بیشتری دارند.
شاید بتوان با هرم نیازهای مزلو(Maslow) قدری از تفاوت در جهت گیری اقتصادی و یا با درجه دینداری یک جامعه قدری از جهت گیری در مورد توزیع قدرت سیاسی را توضیح داد. اما بزعم بنده این جوابها همچنان ناقص است و تمامی پاسخ را در بر نمی گیرد.
پ.ن. 1. می گویند زمانی که مارکس زنده بود در فرانسه حزبی به نام حزب سوسیال دموکراتیک شکل گرفت و مارکس در مورد دیدگاههای این حزب گفته است: «خوبست حداقل میدانم که من مارکسیست نیستم!»
پ.ن2. مثالهایی را که در مورد جهت گیری ها بیان کردم اکثریت را مد نظر داشتم و دوستان فاضل من نیک می دانند که موارد اسستثنا فراوان است ولی اگر خط کشی و تقسیم بندی دقیق تیر از جوامع دینی یا تئوری های توزیع قدرت یا مدل های اقتصادی ارئه شود می توان نتیجه گیری بهتری کرد.
جهت گیری سیاسی -قسمت دوم
به شکل سنتی می توان گرایش های سیاسی با نگرش اقتصادی را به دو گروه راست و چپ تقسیم می کنند. یعنی اعتقاد به بازار آزاد، رقابت آزاد، مالکیت خصوصی و فردگرایی را به راستگرایان (نئو لیبرال ها) و اعتقاد به برنامه ریزی متمرکز، مالکیت دولتی، تولید اشتراکی و جمع گرایی را به چپگرایان (کمونیست ها) نسبت می دهند. از آنجایی که این تقسیم بندی کمی ناقص است و تمامی جهت گیری سیاسی افراد یا احزاب را نشان نمی دهد لذا نگرش احزاب نسبت به نحوه توزیع قدرت را بر محور عمودی نشان می دهند. پس احزابی را را که از نظر اجتماعی مایل به تمرکز قدرت (سیاسی) باشند را اقتدارگرا (اتوریتارین یا دولت گرا) و آنهایی را که مایل به توزیع قدرت سیاسی باشند را اختیارگرا (لیبر تارین) می گویند.
در حالتهای افراطی، یعنی بیشترین گرایش به مالکیت خصوصی (راست) را مشرب فکری نئو- لیبرال، بیشترین گرایش به مالکیت دولتی (چپ) را کمونیست، بیشترین گرایش به تمرکز قدرت (بالا) را فاشیست و بیشترین گرایش به توزیع قدرت (پایین) را آنارشیست می گویند.
اما در دنیای واقعی احزاب و گروه های مختلف بسیاری وجود دارد. مانند احزاب میانه (مرکز گرایان)، سبزها، احزابی با محوریت توجه به مسائل مذهبی و .... شاید در جهان واقع هیچ گروه و حزبی نباشد که گرایشاتی کاملا منطبق با طبقه بندی ارائه شده در بالا را داشته باشد. مثلا زمانی چپ ها را مخالفین آزادی می دانستند ولی امروزه با توجه به مخالفتی که احزاب راست با سقط جنین و همجنس بازی دارند و تغییرات فراوانی که احزاب چپ در زمینه اعتقاد به مالکیت خصوصی کرده اند گاهی به آنها احزاب لیبرال می گویند!!! به هر حال هر حزبی که آرای خود را در مورد اقتصاد و توزیع قدرت سیاسی بیان کند می توان آن را در این صفحه مختصات جا داد و نگاه دقیق تری به آنها کرد. به عبارت دیگر آن را در یکی از چهار گروه، راست اقتدارگرا، چپ اقتدارگرا، راست اختیارگرا و چپ اختیارگرا قرار داد. لذا توجه داشته باشید که این یک تقسیم بندی آکادمیک و شاید ریاضی گونه است. اما برای روشن شدن ذهن بزعم بنده بسیار مفید است.
در ایران که قضیه کاملا پیچیده تر است. عموما احزاب بر اساس یک سری روابط دوستانه شکل گرفته اند تا بر اساس معیارها و موازین مشخص و بیشتر یک سری حلقه های دوستی هستند و در مقام عمل و اندیشه بسیار دیده می شود که متناقض عمل می کنند. بستر اجتماعی سیاسی در ایران به شکلی است که معمولا فعالیت احزاب برتابیده نمی شود و گرایش به تک حزبی بودن قوی است ..... (خواستم بیشتر بنویسم راستش دیگر حوصله ندارم اگر توضیحاتم مثل همیشه به جای روشن کردن مطلب آن را پیچیده تر کرده کامنت بگذارید تا در یک پست جدید باز موضوع را پیچیده تر کنم !!!)
پ.ن.1 دوستان دقت کنند که لیبرال را با لیبرتارین اشتباه نکنند. بنده هیچ حزب خاصی را که نماینده لیبرتارین ها باشد در دنیای واقعی سراغ ندارم، ولی می توان گفت نظام سیاسی-اقتصادی امریکا نزدیک ترین نظام به این مشرب فکری است.
پ.ن.2 ممنون از تذکرات دوستان برخی از اشباهات نگارشی را اصلاح کردم. دوباره به دوستان توصیه می کنم حتما تست جهت گیری سیاسی را انجام دهند.
ادامه دارد..........
جهت گیری سیاسی -قسمت اول
۱۳۸۷ شهریور ۲۱, پنجشنبه
یک خاطره درباره اقتصاد
یکی از داستانهایی که در هنگام دانشجویی شنیده ام درباره اولین سالهای پس از پیروزی انقلاب بوده است. گویا یکی از اقتصاددانان بانک مرکزی گزارشی درباره سیاستهای اقتصادی دولت وقت می نویسد و نتیجه می گیرد که چنین سیاستهایی می تواند منجر به افزایش تورم گردد. راوی داستان می گفت که عده ای نزدیک بود کارشناس مذکور را بازداشت کنند چون آن عامل سرمایه داری جرات کرده بود ادعا کند سیاستهای یک دولت انقلابی می توانند منجر به تورم شوند.
نرخ تورم به بیست و شش درصد نزدیک می شود. حتی خیرخواهانه ترین سیاستها و نیک سیرت ترین دولتمردان می توانند تصمیماتی بگیرند که تورم زا باشند. این یک رویداد اقتصادیست که مطلوب نیست ولی بی علاج هم نیست. نگاه واقع بینانه و به دور از پیشداوری به نقش عوامل مختلف و پذیرفتن نظریات اقتصاد و باور کردن این نکته که این تئوریها حاصل مطالعات صدها اقتصاددان در دهها کشور جهان است، می تواند به کنترل وضع موجود کمک کند. به نظر می رسد . هنوز عده ای بر این باورند که خوش نیتی در سیاستگذاری نمی تواند تورم زا باشد. و تورم همچنان در حال افزایش است.
ناخدایی کشتی اقتصاد
ناخدایی را در نظر بگیرید که بر عرشه کشتی ایستاده است و سکان بدست در حال هدایت کشتی در میان امواج طوفانی است. فرض بر این است که او مسوول نجات مسافران است و با چرخش سکان می تواند مسافرانش را نجات داده و از مهلکه به سلامت عبور دهد. درباره مسائل اقتصادی هم بسیاری بر این باورند که یک ناخدا با یک سکان سرنوشت کشتی اقتصاد کشور را در دست دارد. اما واقعیت چیز دیگریست.
اقتصاد یک کشور مانند یک کشتی از اجزای مختلف گوناگون و متنوعی برخوردار است و مانند یک کشتی تحت تاثیر عوامل مختلفی است ولی فقط یک سکان ندارد که چرخش آن به راست یا چپ باعث نجات مسافران و کشتی گردد. در حالیکه باور عمومی بدنبال یافتن یک عامل تاثیرگذار بر حوادث اقتصادیست تا با تغییر آن نجات و رستگاری کشتی نشینان را مژده دهد، اقتصاد تحت تاثیر عوامل گوناگون و متفاوتیست، که آنرا شبیه یک کشتی چند دکله بادبانی می کند که برای تغییر جهت باید همه بادبانهای آنرا تنظیم کرد.
در مدلهای اقتصاد سنجی معمولا حوادث و متغیرهای مستقل تاثیر گذار را از جهت تاثیرگذاری و قدرت توضیح متغیرهای وابسته و پیش بینی رویدادهای آینده طبقه بندی و گروه بندی می نمایند. قطعا یک یا چند متغیر سهم اصلی و غالبی در تغییرات متغیرهای وابسته دارند. با اینحال برای رسیدن به سطح مطلوب تغییر همزمان گروهی از پارامترها لازم است.
نمی توان بدون بخش خصوصی پویا به توسعه پایدار اقتصادی رسید، نمی توان بدون قوانین مدافع حقوق مالکیت و آزادی انتخاب نیروی کار بخش خصوصی پویا داشت. نمی توان بدون نیروی انسانی آموزش دیده کارایی نیروی کار و پویندگی بخش خصوصی را تضمین کرد و نمی توان بدون رابطه صنعت و دانشگاه و سرمایه گذاری صنعتی در تحقیقات دانشگاهی توقع تربیت نیروی کار آموزش دیده را داشت.
در حالیکه سنت سیاستمداران در سالهای اخیر تاکید بر یک و یا دو عامل بوده است، ناظر بیطرف می تواند از خود بپرسد آیا چنین سیاستهایی به نقطه اشباع و کاهش نرخ بهره وری خود نرسیده اند؟ تاکید بیش از اندازه دولت بر بانکداری و تسهیلات بانکی و اجبار بانکها به اعطای تسهیلات بانکی تحت شرایطی که دولت آنها را منصفانه می داند از نرخ بهره گرفته تا تعیین ویژگیهای پروژههایی که می توانند از این تسهیلات استفاده کنند ، نمونه ای از این سکانداری اقتصاد است که تاثیر عوامل دیگر را در نظر نمی گیرد.
نرخ بهره وری سرمایه مانند هر عامل تولید دیگری متغیر است و تابع قانون کاهش نرخ بازگشت. اشباع بازار با تسهیلات بانکی ارزان قیمت باعث اخلال در ترکیب بهینه نیروی کار و سرمایه در تولید می گردد و با ارزان جلوه دادن سرمایه باعث می شود تا بنگاهها به فن آوری های متکی به تجهیزات روی بیاورند که لزوما باعث افزایش نرخ اشتغال در جامعه نمی گردد. دولت به غیر از سیستم بانکی ابزارهای متعدد دیگری برای تسهیل تولید و تسریع توسعه در اختیار دارد که بنظر می رسد از آنها غافل مانده است. گاهی چرخاندن سکان بتنهایی برای تغییر جهت کشتی کافی نیست.
۱۳۸۷ شهریور ۱۹, سهشنبه
چگونه جمع، عقل از کف داده و به خطا می رود...
خرد جمع در حل مسائل (تاکید می کنم این مهم نیست که افراد جمع از چه پایه تفکر منطقی و یا دانشی برخوردار باشند) بطور حیرت انگیزی قادر است در حل مسائل پیچیده از خود قابلیت نشان دهد. حتما مثال سفینه چلنجر را در مقاله خرد جمعی بیاد دارید.
"نورمن ال جانسون" (Norman L. Johnson) محقق فیزیک نظری دست به آزمایشی زد که در نوع خود جالب است. او با شبیه سازی کامپیوتری (Simulation) دست به طرح یک "میز" (Maze) زد. (راههای پیچ در پیچ که فرد باید از یکسو وارد شده و از سوی دیگر راه خود را به خارج بیابد). وی که در آزمایشگاه ملی "لوس آلامس" (Los Alamos) مشغول به کار است می خواست بداند آیا جمع قادر است به راه حل هائی دست یابد که فرد در یافتن آن ها با مشکل مواجه است؟
باری، او "میز" های پیچیده ای را تدارک دید و افراد را یک به یک به درون آن فرستاد. آنان وقتی برای اولین بار وارد دالان های تو در تو "میز" می شدند و می خواستند راه خود را به خارج بیابند مانند آن بود که در شهری که قبلا هرگز نبوده اند بدنبال یک کافه تریا بگردند اما بهرحال دیر یا زود همه راه خود را به بیرون می یافتند. مرتبه دوم که جانسون آنانرا بداخل فرستاد طبیعتا هوشمندانه تر عمل کرده و زودتر خلاصی یافتند. در بار نخست بطور متوسط هر فرد ٣/٣۴ مسیر مختلف را امتحان کرد تا خود را از درون آن مجموعه پیچ در پیچ بیرون بکشد و در بار دوم این میزان به ٨/١٢ مسیر کاهش یافت.
پس از این جانسون دست به کار دیگری زد. فرض کرد که تمام گروه یک تن باشد و بدین ترتیب هر بار که همه آنها به یک سه راهی می رسیدند که باید راه خود را به چپ یا به راست انتخاب کنند او نظر اکثریت گروه را اعمال کرد. نتیجه این بود که در صورت اعمال نظر اکثریت گروه می توانست با انتخاب ٩ مسیر راه خود را به بیرون بیابد. این تعداد نه تنها از معدل ٨/١٢ گروه کمتر بود بلکه از بهترین رکورد افراد گروه نیز بهتر بود!
چه در مثال چلنجر و نیز آزمایش گالتون (هر دوی اینها در مقاله خرد جمعی مورد بحث قرار گرفته) و یا بازی "میز" نورمن جانسون چهار شرط برقرار بوده است. شروطی که همگی باید حضور داشته باشد تا برداشت جمع از میزان صحت قابل قبولی برخوردار باشد.
1-
2-
3-
4-
در اینجا ناچارم بار دیگر این نکته را یادآور شوم که نظر هر فرد دو عنصر را در درون خود دارد، اطلاعات صحیح و اطلاعات غلط. اطلاعات صحیح (از آنرو که صحیح اند) هم جهتند و بر روی یکدیگر انباشه می شوند اما خطاها در جهات مختلف و غیر همسو عمل می کنند لذا تمایل به حذف یکدیگر دارند. نتیجه این می شود که از نظر قانون احتمالات پس از جمع نظرات آنچه که می ماند نظرات صحیح است.
علیرغم آنچه که تا اینجا در خصوص برتری های غیرقابل انکار خرد جمعی گفتیم گاه وقوع پدیده هائی بطور حیرت آوری جمع را به انحراف می کشاند.
در تابستان سال۲۰۰۲ توطئه ای بزرگ علیه ملت بزرگ ایتالیا رخ داد. حداقل این تصور دهها میلیون ایتالیائی بود که در نیمه راه مسابقات فوتبال جام جهانی به بیرون رانده شدند آنهم نه توسط یک تیم بزرگ بلکه به دست تیم تازه واردی بنام کره جنوبی. ایتالیائی هائی که بطور قاطع از سوی کارشناسان برنده این میدان پیش بینی می شدند با یک گل زود هنگام به برتری دست یافتند. اما در دقایق پایانی به ناگاه همه چیز در هم ریخت. کره جنوبی ابتدا گل مساوی و سپس در وقت اضافه گل پیروزی را به ثمر رساند و باین ترتیب ایتالیائی ها را برای بستن چمدان هایشان راهی هتل محل اقامتشان کرد. تیم ایتالیا بازی چندان درخشانی از خود ارائه نداد در این شکی نیست، اما حقیقت این است که تیم، قربانی قضاوتی بسیار غیرعادلانه شد از جمله گل مسلم دیگری بود که ایتالیائی ها به ثمر رساندند و از سوی داور مردود اعلام شد. شاید اگر داور مسابقه قضاوتی صحیح را در پیش می گرفت ایتالیا برنده از زمین خارج می شد.
مردم ایتالیا یک صدا داور اکوادوری مسابقه "بایرون مورنو" (Byron Moreno) را مقصر قلمداد کردند. قسمت عجیب قضیه این بود که هیچ کس مورنو را بخاطر عدم لیاقت در داوری صحیح سرزنش نمی کرد (که در واقع این چنین بود) بلکه همه او را تبهکاری قلمداد کردند که به عمد حق ایتالیا را پایمال کرده است. در نظر ایتالیائی ها تیمشان قربانی چیزی بیش از یک داوری ضعیف شده بود. آنها سخن از توطئه ای می گفتند که احتمالا در سطوح حتی بالای فیفا (سازمان جهانی فوتبال) برای خارج کردن ایتالیا از دور مسابقات طراحی شده بود. مورنو کسی بود که بعنوان مجری این دستور از بالا برگزیده شده بود و وظیفه اش را بنحو احسن انجام داده بود.
روزنامه پر تیراژ "کوریر دلا سرا" (Corriere della Sera) به انتقاد از سیستمی پرداخت که در آن داوران بعنوان آدم کشان حرفه ای عمل می کنند. روزنامه معتبر ورزشی "لا گازتا" (La Gazzetta dello Sport) نوشت: "ایتالیا در مراکزی که تصمیم گیری های میلیونها دلاری می شود هیچ نقشی بازی نمی کند". (اشاره به شرط بندی های سنگینی بود که بر روی تیم ایتالیا بعنوان برنده بازی شده بود) یکی از وزرای کابینه ایتالیا گفت بنظر می رسد که آنان دور یک میز نشسته و تصمیم گرفته اند که ایتالیا را از بازیها خارج کنند. ستاره تیم ایتالیا "فرانچسکو توتی"((Francesco Totti(که در جام جهانی ۲۰۰۶ نیز بازی کرد و تیم ایتالیا به مقام قهرمانی رسید) به بهترین وجهی توطئه علیه ایتالیا را ترسیم کرد. او گفت: "این یک حذف تعمدی تیم ایتالیا بود. توسط چه کسی؟ من نمی دانم. چیزهائی است که از سطح درک من بزرگتر است اما واضح است که آنان ایتالیا را بازنده می خواستند". در هفته های پس از آن علیرغم فشار فوق العاده مطبوعات در ایتالیا هیچ مدرکی دال بر توطئه که بدست مورنو اجرا شده باشد بدست نیامد اما هواداران تیم ایتالیا هم چنان بر این اعتقاد باقی ماندند که دستهائی پلید آرزوهای تیم محبوبشان را بر باد داده است.
از دید یک ناظر خارجی این همه سیل دشنام و اتهام عجیب بنظر می رسید. هر داوری امکان خطا دارد و مورنو یک مورد استثنائی نبود. آنچه که باعث شده بود "جمع" یکسره احتمال وقوع یک خطا را به کناری نهاده و همه چیز را از دریچه یک توطئه بزرگ علیه ایتالیا ببیند احساسات ناسیونالیستی بود که با انباشته شدن و تراکم آن احساسات جمع از یک نگرش منطقی فاصله گرفته و بدون هیچ سند و مدرکی که حتی بعدها نیز علیرغم تحقیق و تفحص های فراوان چیزی در این زمینه بدست نیامد داور نگون بخت را آماج انواع اتهامات قرار دهد.
نمونه های دیگری از جمله جنگ ال سالوادور و هندوراس در سال ۱۹۶۹ در این زمینه وجود دارد که بر اثر درگیری در یکی از بازیهای مقدماتی جام جهانی ۱۹۷۰ غده چرکین اختلافات دو کشور سر باز کرد و باعث گردید ال سالوادور به هندوراس حمله نظامی نماید.
چه می شود که این پیکره هوشمند یعنی "جمع" ناگهان دست به انتخاب اشتباه زده و راه خطا می پیماید؟ یک علت آن است که در مواجهه با یک مانع که هویت جمع توسط آن تهدید می شود در صورت عدم وجود یک مکانیزم مشخص برای یافتن راه حل تمام تلاش فرد مصروف این می شود که از جمع جدا نماند. اگر جمع در مواجهه با یک خطر امکان آنرا بیابد که همچون آزمایش نورمن جانسون و پیدا کردن راه خروجی از "میز" در کمال آرامش به ارائه راه حل بپردازد مطمئنا باز هم دست به انتخاب صحیح خواهد زد. اما در عمل بخصوص در مواجهه با تهدیدات ملی و ناسیونالیستی احساس ترس جدا ماندن از جمع و ایزوله شدن و احساس ترس از مقابله با فکر جمع از یکسو و احساس امنیت در صورت همراهی با جمع استقلال رای فرد را بکلی از وی می ستاند.
"جمع" در مواجهه با مسئله ملی از خانه و کاشانه خود دفاع می کند و لذا واکنش او بلافاصله، خودجوش و بدون تفکر و تجزیه و تحلیل است. به هنگام یک قضاوت جمعی اگر خطاهای افراد تصادفی (Random) باشند هم چنانکه قبلا گفتیم یکدیگر را حذف می کنند اما اگر خطاها سیستماتیک و همسو باشند بر روی یکدیگر انباشته شده و آنوقت است که جمع راه به خطا می رود.
هیستری قضاوت های توام با هیجان جمعی از زمان اجرای قانون لینچ (Lynch) در آمریکا که یکمرتبه مردم کف بر دهان آورده یک فرد خاطی را کشان کشان بپای درختی می آورند و در میان همهمه و هیاهو او را به دار می آویختند، تا زد و خورد بر سر مسابقات ورزشی بین طرفداران تیم ها که بارها حتی کشته ها از خود بر جای گذارده است از نمونه های بارز به خطا رفتن خرد جمع بوده است.
این پدیده که از آن بعنوان آبشار اطلاعات (Information Cascades) یاد می شود در شکل گیری آشوب ها نیز نقش اساسی دارد. جمع گوئی تبدیل به یک فرد، به یک فکر و یک مغز می شود. در میان یک گروه آشوبگر نیز این گونه نیست که طبیعت همه افراد موافق آن اعمال باشد. چند تن آدم رادیکال و افراطی نحوه رفتار گروه را تغییر می دهند. ایجاد آشوب کار چندان ساده ای نیست اما وقتی جمعیت از مرز عصبی بودن گذشته و آماده دست زدن به خشونت شدند دیگر رفتار جمع از یک الگوی منطقی تبعیت نمی کند. ماجرای شورشهای سال ١٩٩٢ در لس آنجلس معروف به "شورش رادنی کینگ" (Rodney King Uprising) نمونه بارزی از حرکت توده وار و اعتراضی سیاهان در شهر و تخریب و کشتن و درهم شکستن بود.
در دنیای اقتصاد از همین پدیده آبشار اطلاعات و همراهی فرد با جمع استفاده های بسیاری می شود. مثلا "مد" از آن جمله است. وقتی نوعی لباس در جامعه باب شد تبعیت نکردن از آن کمی غریب می نماید. مقایسه شلوارهای امروز با شلوارهای تنگ و پاچه گشاد ۳۰ سال پیش نشان می دهد که چگونه فرد مجبور به تبعیت و پیروی از مد می شود بدون آنکه خود بخواهد یا تعقل کند.
بازار بورس نیز در مقاطعی از همین قاعده تبعیت می کند و این امر بخصوص در آمریکا باعث می گردد پولهای نجومی به جیب کمپانی های فایننس و سرمایه گذاری که سهام شرکت های تو خالی و بی ارزشی را به مردم می فروشند سرازیر گردد.
حباب بازار بورس در دهه ۹۰ نمونه قابل مطالعه ای از این ماجراست. در مقایسه با یک دهه پیش از آن تلویزیون های کیبلی و اینترنت، دریائی از اخبار مربوط به سرمایه گذاری های بزرگ و فایننس را در اختیار مردم قرار می دادند. یکی از بانفوذترین منابع خبری در این زمینه کانال CNBC بود. ستون نویس مجله معتبر فورچون (Fortune) در سال ١٩٩٩ نوشت: "من فکر می کنم که CNBC یعنی شبکه تلویزیونی زمان ما...". تماشای CNBC اجتناب ناپذیر شده بود. مردم در شرکت های دلالی بورس، سالن های ورزش، رستوران ها، گل فروشی ها، کارخانجات و حتی در زندانها به تماشای CNBC می نشستند.
CNBC بطور لاینقطع اخبار مربوط به بازار بورس را در اختیار مردم قرار می داد درحالیکه در پائین صفحه بطور دائم قیمت سهام شرکت های مختلف نوشته می شد. CNBC مانند پیام آوری شده بود که اطلاعات را منتقل می کرد و بقیه کار بر عهده سرمایه گذاران بود. هم چنانکه بازار داغتر می شد بر نفوذ و برد CNBC نیز افزوده می گردید. CNBC مبلّغ بازار و مشوق سرمایه گذاران گردیده بود. برای سرمایه گذاران مهم این نبود که چه چیزی در CNBC مطرح می شود بلکه مهم این بود که آن چیز در CNBC مطرح شده است.
دو اقتصاددان "جفری باس" (Jeffrey Busse) و "کلیفتون گرین" (T. Clifton Green) در خصوص تاثیرات CNBC بر بازار مطالعه ای بعمل آوردند. در یک مورد به محض اینکه گزارش مثبتی در مورد یک شرکت پخش شد ظرف مدت ١۵ ثانیه قیمت سهام شرکت مزبور افزایش یافت. حیرت انگیزتر آنکه ظرف یک دقیقه پس از شروع گزارش حجم معامله بر روی سهام شرکت مزبور به شش برابر افزایش یافت. سرعت عکس العمل بازار گواه آنست که بازار چگونه نسبت به اطلاعات داده شده عکس العمل نشان می داده است. این امر شاهدی است بر این مدعا که مردم اصولا توجهی به محتوای گزارش نداشتند. چگونه ممکن است ظرف مدت یک دقیقه از شروع گزارش تصمیم به خرید سهام یک شرکت گرفت؟ در مدت ١۵ ثانیه که اصلا نمی توان گفت هدف گزارش چیست و یا اصولا گزارش در جهت مثبت است یا منفی!
برای دلالان و مردم مهم این بود که CNBC از سهام مزبور تمجید کرده است و بس. شما نیز بعنوان یک خریدار حتی اگر به گزارش های CNBC اهمیتی نمی دادید همین که می دانستید عنقریب است که مردم سرازیر شوند و سهام شرکت مزبور را بخرند می خواستید سریعتر عمل کرده و از این خوان نعمت چیزی هم نصیب شما گردد. اگر دیر می جنبیدید باید بهای بیشتری را می پرداختید و ضرر می کردید لذا مسابقه ای برای خرید در می گرفت. بدتر از همه آنکه حتی ستون نویسان بازار بورس بطور دائم در اهمیت اظهار نظرهای CNBC قلمفرسائی می کردند و باعث می شدند باز هم جایگاه شبکه مزبور بالاتر رود.
در روز "دوشنبه جنون" (Manic Monday) وقتی CNBC خبر سقوط قیمت سهام شرکتها یکی پس از دیگری را می داد ترس بزرگی جامعه را فرا گرفت و هر کس می خواست هر چه زودتر تا زیر دست و پا له نشده راهی به بیرون بجوید. مسابقه فروش آغاز شده بود. هم در زمانی که بازار داغ شد و به اوج رسید و هم زمانی که ناگهان سقوط کرد و صدمات بزرگی را از خود بجای گذاشت آبشار اطلاعات بطور کامل در حال ایفای نقش بود.
اقتصاد چین، اقتصاد ایران، و رنگ گربه
در ایران عزیز ما متاسفانه، هنوز بحث از سیاه و سفید بودن گربه است. نه گربه سفید اقتصاد عدالت طلبانه دولت، نه گربه سفید چپی های کم عقل داخلی، و نه گربه سفید اقتصاد اسلامی (گربه ای که اصلا وجود ندارد)، هیچکدام موشی نمی گیرند. هیچکدام از آقایان هم از گربه سیاه بازار آزاد خوششان نمی آید. بحث اقتصادی در ایران اصلا بحث موش گرفتن گربه نیست، بحث سیاه و سفید بودن آن است. و مادام که چنین است نتایج هم چنان است که هست.
۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه
نقدی بر نقدهای لایحه حمایت از خانواده
بازار نقدها علیه لایحه حمایت از خانواده داغ است ولی متاسفانه بیشتر آنچه دیده می شود شلوغ کاری و هیاهوست. مخالفت با ازدواج مجدد (اعم از دائم یا موقت) خود را در لوای مخالفت با لایحه مذکور پنهان کرده است.
آنچه در این میان برای من جالب است تناقضاتی است که در موضع گیری این افراد نوعا دیده می شود. لذا به جای دفاع از لایحه به نقد نقدهای مخالفین لایحه خواهم پرداخت (موضع ایجابی من در پست های بعدی خواهد بود) بسیاری از افرادی که در این مخالفت ها فعالند کسانی هستند که در صحبت های خصوصی، با حرارت از سرکوب جنسی در سالهای پس از انقلاب شکایت می کنند و اذعان دارند که سخت گیری های جنسی جامعه ایران را بیمار ساخته است. اما نمی دانم چرا که این تناقض آشکار میان دیدگاه های خود یعنی ضرورت سهل گیری جنسی در ایران و مخالفت با لایحه مذکور را در نمی یابند.
این افراد در عرصه سیاسی خود را مدافع آزادی به طور عام می نامند. حال وقتی که کار به عرصه آزادی جنسی می رسد به ناگهان محافظه کار می شوند. در عرصه اجتماعی خود را مدرن می نامند و توجه ندارند که به تعبیر گیدنز جوهر مدرنیته افزایش حق انتخاب است اما این آلرژی بیمارگونه در جامعه ایران به مسائل جنسی موجب می شود تا ناگهان سنتی شوند. از اقتصاد بازار و تنوع طلبی انسانها در عرصه بهره مندی از کالاها و خدمات سخن های طولانی می گویند اما ناگهان در این عرصه ناگهان سوسیالیست می گردند.
در اقتصاد می دانند که نمی توان برنامه ریزی مرکزی نمود و برای افراد تصمیم گیری کرد اما در عرصه خانواده، قائل به این می شوند که در حوزه خصوصی افراد مداخله کرده و برای آن تصمیم گیری کنند.
از میشل فوکو بسیار سخن می رانند و از مخالفت با سرکوب صداهای مخالف و اقلیت ها انتقاد می کنند اما یک بار هم حاضر نیستند صدای کسانی که زن دوم شده اند را بشنوند.
در فلسفه سیاسی جار می زنند که نباید افراد (حقوق و منافعشان) را قربانی کل های بی معنایی چون مصلحت جامعه، مصلحت نظام، روند تاریخ و …. کرد اما در مسائل جنسی بی تامل منافع افراد را قربانی کل بی معنایی چون خانواده می کنند. اگر در عرصه سیاست کل های بی معنایی چون حفظ نظام پرده ای برای لاپوشانی منافع صاحبان قدرت است، کل بی معنایی چون خانواده محملی برای لاپوشانی منافع قشر زنان است.
در اقتصاد مکرر از مضار انحصار سخن می گویند و هر جا انحصار می بیینند خواستار لغو آن می شوند اما در عرصه جنسی صرفا منافع انحصار و مضار رقابت را در نظر دارند.
در رابطه با قانون کار، مدعی اند که نباید منافع افراد بیکار را قربانی جمع شاغل نمود و با افزایش حمایت از افراد شاغل، انگیزه کارفرمایان برای استخدام افراد بیکار را کم کرد اما وقتی سخن از بازار ازدواج به میان می آید صرفا منافع زنان ازدواج کرده را در نظر می گیرند و بس. گویی کسانی که در این بازار تنها باقی مانده اند نه نیاز جنسی دارند، نه نیاز عاطفی، نه نیاز مالی. گویی اصلا آدم نیستند که در نظر گرفته شوند.
بسیاری از آنها خود را مخالف جدی جمهوری اسلامی و روش های برخوردش با مخالفین می خوانند اما خود در مخالفت با مخالفین خود همان روش ها را دنبال می کنند. یکی از آخرین نمونه های آن راه اندازی وبلاگی است که تلاش می کند تا با جستجو در مسائل شخصی نمایندگان و روابط جنسی آنها و افشاگری در این عرصه ها دیدگاه خود را در اذهان جامعه جا بیاندازند.
حال اگر با دقت بیشتری به گذشته بعد از انقلاب نگاه کنیم، نقش اقشار غیرمذهبی یا غیرشیعی در سخت گیری جنسی حاکم بر کشور را مشخص تر در خواهیم یافت. در تمام این دوران روحانیت شیعه به خاطر جوی که این افراد درست کرده بودند ناگزیر از سکوت و عدم ترویج دیدگاه دینی خود شدند.
یک سوال هم در ذهنم دائما خلجان می کند. اگر در تمدن مسیحی-یهودی چند زنی رواج داشت و امروزه به جای فرهنگ تک همسری، فرهنگ چند همسری در آنجا رواج می یافت، دوستان علاقه مند به غرب چه موضعی داشتند؟ آیا واقعا همین استدلال های فعلی را ارائه می کردند؟ اگر دیدگاه دینی در این زمینه را کنار بگذاریم و آنها واقعا بخواهند موضعی سازگار و بدون تناقض در پیش گیرند، باید از حق تنوع طلبی جنسی برای زنان دفاع کنند و دشواری جا انداختن چنین هدفی را پذیرا شوند نه اینکه ببینند چون دست یابی به آن هدف مشکل است پس حق تنوع طلبی برای مردان را انکار کنند.
روغنی زنجانی مدیر دهه شصت سازمان برنامه در خاطرات خود می گوید: "گاه در صحبت های فردی با تک تک وزرای وقت می دیدم که آنها مخالف ادامه جنگ و سیاست های آن مقطع بودند. اما وقتی همه در کابینه دور هم جمع می شدند یک صدا بر ضرورت ادامه جنگ تا آخرین قطره خون داد سخن می رانند و من از این تناقض همیشه در شگفت می شدم" (قریب به مضمون). حکایت مسائل جنسی هم در ایران چنین است. با تک تک این افراد در خلوت وقتی صحبت کنی یک جور موضع گیری می کنند اما وقتی می خواهند موضع گیری علنی کنند دیدگاه عکس آن را انتخاب می کنند.
ضمن تکرار اینکه موضع ایجابی خود را در پست های بعدی ارائه خواهم کرد، اگر کسانی غیر از توهین، هجو، لودگی و هوچی گری، نقدی بر نقدهای من دارند را با کمال میل پذیرا خواهم بود.