۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

اقتصادسنجي تحت لواي نظريه اقتصادي

گفت‌وگو با رييس دانشكده اقتصاد دانشگاه تهران

سميه مردانه - پويا جبل‌عاملي

آقاي دكتر عباسي‌نژاد، در اقتصاد گفته مي‌شود كه آدام‌اسميت پدر علم اقتصاد است و يا آنكه جان مينيارد‌كينز به خاطر تلاشش در ايجاد انقلاب كينزي، به عنوان پدر اقتصاد كلان مشهور است. آيا علم اقتصادسنجي نيز چنين فردمبدع و تاثيرگذاري را دارد و اصولا اقتصادسنجي از چه زماني خود را به اقتصاددانان معرفي كرد؟
بله اقتصاد‌سنجي نيز مبدعي دارد و معمولا گفته مي‌شود كه اولين مقاله در اين ارتباط را فريش (1933) آلماني نوشته است و او از كساني بود كه اولين بار مجله Econometrica را به چاپ رساند و اينان محفلي نسبتا مخفي را براي رد و بدل كردن اطلاعات خود در مورد مقداري كردن علم اقتصاد داشتند. اين محفل نيز علني نبود چرا كه مباحث آن و نگاه مقداري به اقتصاد هنوز مورد پسند اكثريت اقتصاددانان آن زمان نبود و در همان زمان نيز مقامات آلماني از اين امر بسيار ناراحت مي‌شدند كه چرا اقتصاددانانشان به اين سمت كشيده شده‌اند. هنوز هم كه هنوز است در اروپا به اقتصاد به صورت فلسفي و تاريخي، نگريسته مي‌شود با وجود اين، اقتصادسنجي را به آقاي‌فريش منتصب مي‌كنند كه مقاله‌اش را در ابتداي دهه 1930 در اولين مجله Economertica نوشت.
دقيقا همين‌طور است كه مي‌گوييد، در اروپا مكاتبي را چون مكتب تاريخي آلمان با مكتب اتريشي داريم كه اصولا نگاهي مقداري به اقتصاد ندارند. با اين وجودطبق گفته شما اقتصادسنجي از دل اروپا بيرون مي‌آيد، اينطور نيست؟
بله، البته بايد بگويم كه گاهي در اين موارد اختلاف هست. مثلا در مورد انتظارات عقلايي هم همه قبول ندارند كه مبدع اين تئوري ميوت است و برخي اين تئوري را حتي به قبل از دهه 1950 نسبت مي‌دهند.
در حقيقت بايد توجه داشت كه اقتصادسنجي نيز زير شاخه‌اي از علم اقتصاد است و آنچنان نيز اهميت ندارد كه چه كسي اول اقتصادسنجي را آغاز كرد اين اهميت دارد كه اقتصادسنجي نيز مانند ساير زيرشاخه‌هاي اقتصاد ابزاريست كه هم خود را مصروف كلمات و Wording اقتصاد مي‌كند. لذا آن زمان هم كه مبحث اقتصاد‌سنجي شروع شد، هدف آن بود كه به اقتصاد هم نگاه علوم طبيعي بشود و لذا به عنوان يك علم نيازمند مشاهده پديده‌ها و يافتن روابط بين آنها است و اقتصاد‌سنجي نيز با همين هدف شكل گرفت. البته پديده‌هاي علم اقتصاد مانند علوم دقيقه نيست. رفتار انسان آنچنان پيچيده است كه يافتن پديده‌هاي منسوب به او و روابط ميان آنان بسيار مشكل است و نمي‌توان اين متغيرها را تحت كنترل قرار داد و شرايط گلخانه‌اي برايش ايجاد كرد.
اما به هر ترتيب اقتصادسنجي تلاش مي‌كند كه به ميزاني اين روابط را بيابد و سخني براي سياست‌گذاران داشته باشد.
من از صحبت‌هاي شما اينگونه مي‌فهمم كه اقتصادسنجي بر مبناي تئوري‌هاي علمي، روابط بين پديده‌ها را مي‌يابد. بدين‌معني كه مثلا در اقتصاد كلان بحث از ميل نهايي به مصرف مي‌شود، اقتصادسنجي بر مبناي تئوري كه ميل نهايي به مصرف را تعيين مي‌كند، مي‌گويد كه در فلان كشور، مقدار اين متغير چيست. اما پرسش ديگر آن است كه آيا خود اقتصادسنجي مي‌تواند روابطي را تبيين كند و يك تئوري را خود بيان كند. به عبارت ديگر به غير از اندازه‌گيري با احتمال معين و آزمون تئوري‌ها آيا اقتصاد سنجي مي‌تواند روابط بين پديده‌ها را تبيين كند، آيا مي‌تواند تئوري‌سازي كند؟
تا اندازه‌اي مي‌تواند. اقتصادسنجي مي‌تواند تئوري‌ها را پيش‌ ببرد. اگر در همان مدل كينزي، اقتصادسنجي ميل نهايي به مصرف را در جامعه‌اي بسيار نزديك به يك بگيرد، خوب اقتصاددانان به دنبال ساخت تئوري مي‌روند كه بتوانند اين مساله‌اي را كه اقتصادسنجي پيدا كرده است، تعيين كنند.
با اين وجود برخي از تئوري‌هاي اقتصادي هستند كه آنقدر پشتوانه قوي دارد كه اگر اقتصادسنجي خلاف آن تئوري را نشان داد ديگر در مورد تئوري شك نمي‌كنند، به روش‌هاي استفاده شده در اقتصاد سنجي شك مي‌كنند. مثل قانون تقاضا براي غالب كالاها و خدمات.
درحقيقت اقتصادسنجي به رشد و نمو تئوري‌هاي اقتصادي كمك مي‌كند و گاهي مي‌تواند موجب به‌وجود آمدن تئوري‌هاي جديد براي تبيين واقعياتي شود كه به واقعيت‌ نزديكتر است.
در عين‌حال مفيد بودن اقتصادسنجي به اين جمله ساده برمي‌گردد كه اگر حدس بزنيم بهتر است يا با احتمال در مورد يك واقعيت سخن بگوييم؟ بي‌ترديد وقتي با احتمال سخن بگوييم. بنابراين اقتصادسنجي يك تئوري را مي‌گيرد و با احتمال در مورد آن پيش‌بيني مي‌كند.
پس بنابراين كار اقتصادسنجي پيش از آنكه تبيين باشد، پيش‌بيني است؟

بله، كار اصلي اقتصادسنجي پيش‌بيني است و اقتصادسنجي با احتمال در مورد آينده پيش‌بيني مي‌كند و اگر از اقتصادسنجي استفاده نكني مي‌تواني حدس بزني. اين هدف نيز نه در اقتصاد كه در ديگر علوم نيز وجود دارد.
به هر حال به نظر من آنچه باعث مي‌شود اقتصادداني تسليم تكنيك‌هاي اقتصادسنجي شود اين است كه او با آنها مي‌تواند با احتمال مشخصي در مورد يك واقعيت، نظر دهد وگرنه بايد مثل مردم عادي فقط حدس بزند. بنابراين اگر در ارتباط با يك تئوري، اقتصادسنجي عكس آن تئوري را به دست آورد، بايد به اقتصادسنجي شك كنيم، اين طور نيست؟
بله، حداقل مطالعات و بررسي‌هاي به عمل آمده اين طور تجويز مي‌كند. با اين وجود باز هم تاكيد مي‌كنم كه در برخي مواقع همين اختلاف ميان تئوري اوليه و اقتصادسنجي باعث رشد تئوري شده است. مثل منحني فيليپس‌. در ابتدا اين امر ثابت شد كه بين نرخ تورم و بيكاري يك Trade- off يا بده- بستان وجود دارد. بدين معني وقتي يكي بالا مي‌رود ديگري پايين مي‌آيد. بعدها اقتصادسنجي نشان داد كه اتفاقا مي‌توان در يك زمان هم شاهد افزايش بيكاري و افزايش تورم به طور توامان بود. تئوري‌پردازي شروع مي‌شود و تئوري بدين شكل توسعه مي‌يابد كه منحني فيليپس مي‌تواند جابه‌جا شود و بدين شكل ديگر بده- بستاني بين اين دو نخواهد بود و اگر هست در كوتاه مدت است وبين كوتاه‌مدت و بلندمدت اختلاف قائل مي‌شود و در بلندمدت مي‌گويد يك نرخ طبيعي بيكاري است كه شما هرچه تورم را افزايش دهيد اين نرخ تفاوت نمي‌كند. خوب اين پيشرفت تئوريك از كجا حاصل شد، از همان اقتصادسنجي.
آقاي دكتر يكي از انتقاداتي كه به اقتصادسنجي وارد مي‌شود اين است كه برخي معتقدند كه با وجود داشتن يك تئوري مشخص باز به دليل همان پيچيدگي‌هاي متغير‌هاي اقتصادي، مدل اقتصادسنجي نمي‌تواند تئوري را آزمون كند. آنها معتقدند كه همان جمله خطا در مدل مي‌تواند چنان تاثيرگذار بر مدل باشد كه عملا مدل را ناتوان در آزمون تئوري كند. اين همان انتقادي است كه بسياري از نحله‌هاي فكري اروپا بدان معتقدند.
البته بسياري از اقتصاددانان اروپايي هستند، مثل لسلي...
منظورم اروپاي منهاي بريتانيا است. اقتصاد آنها همچون ايالات متحده است.
بله مگر اينكه بريتانيا را جدا كنيد. البته آنها هم بدين سمت مي‌روند و چاره‌اي جز مقداري كردن اقتصاد ندارند. ولي به هر رو به نظرم امروز آنچنان تكنيك‌هاي پيشرفته وجود دارد كه ما مي‌توانيم متوجه شويم اشكال از تئوري است، يا داده‌هاي آماري يا مدل پردازش شده.
ما وقتي مي‌گوييم رابطه‌اي بين درآمد و مصرف وجود دارد، اين به واسطه يك تئوري بيان شده است و فرض آن است كه جمله خطا يك بخش كوچك از رفتار‌هاي غيرهنجار متغير وابسته را در خود جاي می دهد و اين‌گونه نيست كه جمله خطا بتواند كل مدل را تحت‌تاثير قرار دهد و اين جمله براي اتفاقات تصادفي است كه مي‌تواند متغير وابسته را به طور نا منظم و غير سيستماتيك تحت‌تاثير قرار دهد.
بگذاريد جور ديگري به اين پرسش بپردازيم. منتقدان معتقدند كه اتفاقا با پيشرفت اقتصادسنجي و كشف تكنيك‌هاي جديد، راه‌هاي فراواني براي محقق ايجاد شده است كه تئوري موردنظر خود را با اقتصادسنجي به اثبات رساند. اگر با يك تكنيك به نتيجه نرسيد، سراغ تكنيك ديگر مي‌رود تا بالاخره تئوري خود را به اثبات رساند. شاهد اين مساله هم، جدال معروف ميان كنيزي‌ها و پولگرايان است كه گروه اول با اقتصادسنجي تئوري خود را مبني بر تقاضاي شديد نقدينگي نسبت به نرخ بهره اثبات مي‌كند و پولگرايان نيز اثبات مي‌كنند كه اين تقاضا صفر است و از آن سو ميل نهايي پس‌انداز به نرخ بهره بالا است. براساس همين دوگانگي‌ها گاهي اوقات منتقدان اقتصادسنجي را تا حدي پايين مي‌آورند كه مي‌گويند مدل‌هاي اقتصادسنجي، صرفا حاصل تكنيك‌ها و زبردستي اقتصادسنجي‌دان براي اثبات تئوري مورد نظرش است و جنبه‌اي هنري دارد تا علمي.
ببينيد در وهله اول بايد بگويم همان‌طور كه كسي مي‌تواند بر فيلسوفي انتقاد كند كه فلسفه خوانده باشد، كساني هم مي‌توانند به اقتصاد‌سنجي خرده بگيرند كه خود اقتصاد سنجي فراگرفته باشند. هيچ كس به اندازه اقتصادسنجي‌دان‌ها، مشكلات علم خودشان را نمي‌دانند و اتفاقا امروز براي عبور از اين مشكلاتي كه شما گفتيد، اقتصادسنجي‌ روي كار اصلي خودش كه همان پيش‌بيني است تاكيد كرده است. اگر اقتصادسنجي سنتي خود را صرف تئوري‌ها مي‌كند و در ساختار غوطه مي‌‌‌خورد و مدل‌هاي پيچيده‌اي را به وجود مي‌آورد كه عملا پيش‌بيني در آن سخت مي‌شود. اقتصادسنجي مدرن با مدل‌هاي سري‌هاي زماني كه اولين بار توسط سيمز مطرح شد، عملا به كار اصلي خود كه پيش‌‌بيني است مي‌پردازد.
اگرچه ممكن است با تمامي اين پيشرفت‌ها باز پيش‌بيني اشتباه از آب درآيد اما بالاخره در هر علمي اين مساله وجود دارد.
مساله اختلاف ديدگاه ها در علوم، امري مرسوم است. الان نزديك دو دهه است كه مقالات مختلفي پيرامون اين گزاره نوشته شده است كه متغيرهاي اقتصادي ماهيتا در سطح ناپايا هستند يعني داراي ميانگين و واريانس ثابت نيستند. اختلاف در اين زمينه بسيار است، اما يك امر واضح و مورد اتفاقي وجود دارد كه اگر متغير ناپايا باشد با يك سياست يا شوك، اثر اين سياست يا شوك باقي خواهد ماند و اگر پايا باشد اثر از بين خواهد رفت.
بنابراين اين توافق بين تمامي جناح‌هاي اقتصادي وجود دارد و يك گزاره علمي است كه از دل اقتصادسنجي بيرون آمده است. براساس همين گزاره هم، مكتب ادوار تجاري حقيقي مي‌گويد كه GNP متغيري ناپاياست و بنابراين تنها شوك‌هايي بر آن اثر مي‌گذارد كه از طرف عرضه اقتصاد باشد، چون تمامي سياست‌هاي طرف تقاضا موقتي هستند. اين تئوري كاملا از دل اقتصادسنجي مدرن بيرون مي‌آيد. البته باز هم وجود دارند كساني كه وقتي بيان مي‌شود فلان متغير ناپاياست، با همان تكنيك‌ها اثبات مي‌كنند كه پاياست. در حقيقت اگرچه نلسون و پلاسر1982 دو دهه قبل گفته‌اند كه اكثريت متغيرهاي اقتصادي ناپاياست و بسياري از اقتصاددانان بعدي هم اين موضوع را تاييد كرده‌اند. امروز گفته‌ مي‌شود كه آنها به شكست‌هاي ساختاري توجه نكرده‌اند و اگر از اين زاويه نگاه شود متوجه مي‌شويد كه اتفاقا روند متغيرها در هر break تغيير كرده است و بنابراين متغيرها در سطح ناپايا نبوده و پايا هستند.
بنابراين مي‌بينيد كه در اقتصادسنجي جديد تكنيك‌ها باعث چــــــه پيشـــرفت‌هايي شده‌اند و در عين حال توافقات و تضادهاي بسياري چون هر علم ديگري در اقتصادسنجي وجود دارد.
آقاي دكتر سوالي كه اينجا مي‌تواند مطرح شود اين است كه آيا پيشرفت‌هايي كه شما به آن اشاره كرديد در ارتباط با اقتصادسنجي مدرن، باعث آن نخواهد شد كه اقتصاد سنجي از لواي تئوري اقتصادي بيرون بيايد و بخواهد خودش مستقل عمل كند؟
نبايد بگذاريم چنين شود. ما بايد تمامي اينها را در خدمت نظريه‌پردازي اقتصادي و آزمون نظريه‌ها قرار دهيم. البته نمي‌توانم اين مورد را رد كنم كه در برخي از آكادمي‌هاي علمي دنيا مثل دانشگاه مينسوتا، به سخنران مي‌گويند تو بايد تئوري خود را در قالب فرمول بگويي. در عين حال در دانشگاهNew School نيويورك هم هنوز اقتصاد خرد وكلاني وجود ندارد، بلكه همه در قالب همان مباحث فلسفي است و اقتصادسنجي را نيز بهايي نمي‌دهند.
در ايالات‌متحده مي‌توان از هر دو جناح كساني را پيدا كرد، مثلا جيمز بوكانن كه مبدع نظريه Public Choice است، روش‌هاي مقداري را قبول ندارند. در مقابل فردي چون پرفسور واليس اوتPublic Economist با همان تكنيك‌هاي اقتصادسنجي مي‌گفت: اگر جيمز اين تكنيك‌ها را بداند، نظريه‌اش را بهتر ارائه مي‌كند. يا فردي به نام پرفسور ميولر كه استاد دانشگاه وين است، كه هم Public choice درس مي‌دهد و هم اقتصاد صنعتي كه اقتصاد خرد است با اتكاي شديد به اقتصادسنجي تدريس ميكند.
بحث من اين است كه تمامي اين افرادي كه نام بردم به عنوان استاد مسلم اقتصاد، اقتصادسنجي را در خدمت تئوري قرار مي‌دهند.
شايد در جايي سراغ دستكاري داده‌ها بروند تا تئوري‌ خودشان را اثبات كنند،در عين حال اگر كسي اين كار را انجام ندهد مي‌گويد: متاسفانه مدل من نتوانست تئوري را Verify كند. من مي‌گويم براي چه بايد تاسف خورد. خوب اين تئوري در داده‌هاي آماري تو صدق نمي‌كند.
خوب آقاي دكتر اگر Verify نشود، نمره نمي‌گيرد.
نه فكر نمي‌كنم. دانشجويان كه نمي‌دانند براي نمره دفاع چه معياري وجود دارد. ما همه دنبال قوت كار انجام شده‌ايم نه اين كه فرضيه اثبات شود. خوب ممكن است فرضيه رد شود، اشكالي در آن نيست. بحث ما بيشتر متد كار تحقيقي و توانايي تحقيقاتي است. نمره PhD يعني اين كه اين فرد توانايي تحقيقاتي به صورت مستقل دارد وكمي هم به علم اقتصاد افزوده است.
در ايران بسياري از پايان‌نامه‌ها عجين با مدل‌هاي اقتصادسنجي هستند، اين طور نيست؟
بله، همين طور است. اگر شما مقايسه‌اي بكنيد مي‌بينيد كه هر چه جلوتر آمده‌ايم پايان‌نامه‌هاي دانشجويان به اقتصادسنجي اعتماد بيشتري پيدا كرده‌اند. علت هم معلوم است با سخن و حرف وجهه علمي كار شما پايين مي‌آيد. اگر ما در دانشكده‌هاي اقتصاد خود كساني را پذيرا بوديم كه از رتبه‌هاي نخست كنكور بودند بي‌ترديد ابتكارات بسيار بيشتر از اين را در پايان‌نامه‌هاي خود شاهد بوديم. در واقع اگر امروز بسياري از دانشجويان اقتصاد براي رساله‌هاي خود به اقتصادسنجي پناه مي‌آورند به عدم توانايي آنها در ايجاد ابتكار براي رساله خود برمي‌گردد. بي‌ترديد اگر چنين رساله‌هايي وجود داشته باشد كه به نظريه پردازي با فرضيه‌هاي غيرمقداري اقدام كنند ما از آنها استقبال مي‌كنيم ولي به راستي كدام رساله‌داراي چنين خصوصياتي است.
اگر اقتصادسنجي را از دانشجوي ما بگيري عملا ابتكارات در رساله‌ها از بين مي‌رود مثلا در فلان موضوع فرد تئوري‌هاي مختلف را مي‌گويد، اما در آخر خودش يك ذره‌ نيز به گسترش علم كمك نمي‌كند. در حقيقت اتكا به اقتصادسنجي به دليل همين فقر ابتكار و Contribution است.
در همين اقتصادسنجي هيچ كس در مورد مسائل خرد كار نمي‌كند و همه در حوزه‌ كلان كار مي‌كنند. چرا؟ چون آسان‌تر است و نمونه‌هاي كار شده بسيار است و دانشجو هم از آنها بهره مي‌برد و كمي تغييرش مي‌دهد و رساله خود را مي‌نويسد. در عين حال اقتصادسنجي در حوزه خرد بسيار براي سياست‌گذاري موثر است.
به عنوان مثال چرا هيچ كس در مورد ماليات سيگار بحث نمي‌كند؟ همه معتقدند براي فرار از سيگاري شدن جوانان بايد ماليات زيادي بر سيگار گذاشت در حالي كه يك مدل مي‌تواند عكس آن را هم اثبات كند. يعني بگويد فلان‌كس به هر حال سيگار مي‌كشد، اگر دولت ماليات بگذارد مي‌رود سراغ سيگارهايي باكيفيت پايين‌تر و نيكوتين بيشتر مصرف می کند و اين نیکوتین بيشتر مضر است.
خوب اين موضوع را چه كسي بايد تعيين كند، بي‌ترديد يك اقتصادسنجي‌دان و در عين حال در ايران كسي به اقتصادسنجي در حوزه خرد علاقه‌اي نشان نمي‌دهد.
فقر ابتكار در پايان‌نامه‌ها نشان از اين است كه آكادمي‌هاي علمي ما واقعا از لحاظ تئوريك و نظري داراي نواقص بسيار هستند و اين خلاف برداشت مقامات است كه فكر مي‌كنند دانشگاه‌هاي ما كاربردي نيستند.
اگر از لحاظ تئوريك، ما پيشرفت كنيم بي‌ترديد مي‌توانيم از مدل‌هاي خودمان جهت‌گيري‌هاي سياسي را براي اقتصاد خود پيدا كنيم، ولي وقتي قادر به اين كار نيستم اين به دليل ضعف نظری آكادمي‌هاي ما است.
بحث شما قابل توجه است، اما آيا اتكاي پايان‌نامه‌هاي دانشجويي به اقتصادسنجي به اين مساله برنمي‌گردد كه استادان نيز به دنبال چنين پايان‌نامه‌هايي هستند و اصلا رساله بدون مدل را نمي‌توانند قبول كنند و باز آيا اين مساله بدين موضوع برنمي‌گردد كه استادان فعلي دانشكده‌هاي اقتصادي تهران، بيشتر در ايالات متحده تحصيل كرده‌اند؟
در پاسخ به پرسش شما به يك مقاله علمي در مجله Economic Journal of Education اشاره مي‌كنم كه آورده است آمريكا با دانشجويان PhD اقتصاد، در حال ترويج تفكر اقتصادي خود است و واقعا من نمي‌توانم سخن شما را رد كنم و اين يك واقعيت است و نه ما كه الان تمامي اروپا و جهان نيز به سمت همان تفكر گام برمي‌دارد.
اين يك واقعيت است كه در ايالات‌متحده براي PhD دانشجو بايد سختي‌هاي بسياري را تحمل كند و بدين‌ سادگي كسي نمي‌‌تواند فارغ‌التحصيل شود.
در همان مقاله آمده است كه بيشترين PhD براي خارجيان در ايالات متحده در رشته اقتصاد است و كسي كه از آمريكا PhD اقتصاد مي‌گيرد اين واقعا يك پرستيژ براي او است.
مساله ديگري كه بايد اضافه كنم اين است كه با مقداری كردن اقتصاد و اتكا به مدل‌هاي اقتصادسنجي عملا راه براي كساني كه اقتصاد نخوانده‌اند براي اظهارنظر در مورد اقتصاد بسته مي‌شود.
در حال حاضر كه همه در مورد اقتصاد نظر مي‌دهند.
شما هيچ‌وقت براي جراحي قلب خود به چشم‌‌پزشك مراجعه نمي‌كنيد، آن وقت چگونه حاضر مي‌شويد اقتصاد يك مملكت را به يك مهندس بسپاريد؟
براي چه اين وضعيت به وجود آمده است؟ چون مهندس به خود جرات مي‌دهد در مورد اقتصاد نظر دهد.
با تشكر از شما
منبع روزنامه دنیای اقتصاد

هیچ نظری موجود نیست: